وصيت‌ امام‌ علي‌ (عليه السلام)

 

آنچـه‌ ميخوانيد وصيت‌ امام‌ علي‌ (ع)بـه‌ فرزندش‌ امام‌ حسن‌(ع)است‌ کـه‌ پـس‌ از بـازگشـت‌ از صفـيـن‌ در قـريـه‌ "حـاضـريـن‌" نـوشـت‌. وصيتي‌ و سفارشي‌ کـه‌ بـه‌ همـه‌ فرزندان‌ اسلام‌ وعموم‌ مومنـان‌ است‌.

" فرزندم‌ اين‌ نامـه‌از پدريست‌ کـه‌ گرمي‌ آفتـاب‌ زندگيش‌ بـه‌ سردي‌ و غروب‌ مينشيند.معترف‌ به‌ مصائب‌ توانسوز روزگار است‌ و سال‌ و ماه‌ و ساعات‌ از او روي‌ برتافته‌اند،و هر دم‌ بمرگ‌ نزديک‌ ميشود. پدري‌ که‌ بـه‌ پيشامدهـاي‌ اين‌ اين‌ جهـان‌ نـاپـايدار و بي‌ مقدار ،سر فرود آورده‌ و در خـانـه‌ مردگـان‌ سکني‌ خـواهد گزيدو فردا بعزم‌ سفـري جاودانه‌ از اين‌ گيتي‌ کوچ‌ خواهد کرد. چنين‌ پدري‌ بـه‌ فـرزند جـوانش‌ ـ کـه‌ آرزومند چيزي‌ است‌ که‌ آنـرا نميـابد ـ سخن‌ ميگـويد فـرزندي‌ کـه‌ ـ بهـر حـال‌ مـانند تمـام‌ موجودات‌ ـ هلاک‌ خواهد شد وآماج‌ تيرهاي‌ بلا و هدف‌ درد ها و رنج هـا و گروگان‌ مصائب‌ سخت‌ روزگـار غدار است‌.موجودي‌ کـه‌ خدنگهـاي‌ زهرآگين‌ و تلخ‌ را نشانـه‌ است‌ و بـه‌ اضطرار اسير چنين‌ ناگواريهـاي نـاپـايدار است‌.سـوداگر سراي‌ فريب‌ و فسـاد و وامدار مـرگ هـا و نابودي‌ ها،هم‌ پيمان‌ و آميخته‌ با غمها و قرين‌ و جليس‌ با محنتها نـشــانــه‌ و هـدف‌ افـتهــا و شهـيـد هــوي‌ و هــوس‌ ديگـران‌ و سرانجام‌ ...جانشين‌ مردگان‌ است‌.

اينک‌ پس‌ از ثنا و ستايش‌ پـاک‌ آفريدگـار و درود فراوان‌ بر رسول‌ خدا، پسرم‌ تو بدان‌: من‌ آن‌ هنگام‌ در چيزي‌ که‌ برايم‌ اشکار گرديده مينگرم‌ .چـون‌ ميبينم‌ جهـان‌ از من‌ روي‌ ميگيرد و روزگـار بـا من‌ به سرکشي‌ ميگرايد و آخرت‌ از من‌ استقبال‌ ميکند،احساس‌ ميکنم‌ که‌ هر چيز ديگر از يادم‌ ميرود و جز بکار خويش‌ بچيزي‌ رغبت‌ ندارم‌. امّا لحظـه‌ اي‌ کـه‌ فـارغ‌ از ديگران‌ غم‌ خويش‌ ميخورم‌ و هوس‌ مرا آسوده‌ ميگذارد حقيقت‌ در برابرم‌ رخ‌ مينمـايد و جلـوه‌ گـر ميشـود. چنين‌ کيفيتي‌ است‌ که‌ مرا بکوشش‌ و تلاش‌ واميدارد،کـه‌ بي‌ ترديد بازيچـه‌ نيست‌ و از آميختگي‌ بدروغ‌ و ريا، فرسنگها بدور است‌. نيک‌ که‌ مينگرم‌ تو را جزيي‌ از خود مـيابم‌  ـ بلکـه‌ تو همـه‌ وجود مني‌ و چنان‌ آميختـه‌ با مني‌ کـه‌ اگر چيزي‌ بتو روي‌ آورد،درست‌ مانند انست‌ کـه‌ بمن‌ روي‌ آورده‌ است‌.از اينرو اگر مرگ‌ تو را فراگيرد، چنان‌ است‌ کـه‌ مرا گرفتـه‌ . بدين‌ سبب‌ کار تو مرا در اندوه‌ افکنده‌،بدانگونـه‌ کـه‌ کـار خودم‌ مرا بـه‌ غم‌ و افسـوس‌ مي کشاند.بنابراين‌ وصيت‌ خويش‌ را بر تو نوشتم‌ در حـالي‌ کـه‌ خواه‌ براي‌ تو بمـانم‌ يـا بميرم‌ از اجراي‌ آن‌ بدست‌ تو دل‌ قـوي‌ دارم‌ و مطمئن‌ هستم‌.

پسـرم‌ تـو را بپـرهيـزگـاري‌ و تـرس‌ از عقـوبت‌ خدا و متـابعت‌ و فرمـانبرداري‌ از آفريدگـار وصيت‌ وسفـارش‌ ميکنم‌ . ويرانـه‌ دل‌ را بنور تابناکش‌ آباد گردان‌، در رشته‌ مهر با او به بندگي‌ و دل سپاري‌ چنگ‌ بـزن‌. زيـرا هيچ‌ رشتـه‌ و پيـوندي‌ استـوار تـر از پيـوستگي‌ و همبستگي‌ با ذات‌ لايزال‌ کردگار متعال‌ نيست‌.

دل‌ بـه‌ حکمت‌ و مـوعظت‌ شـاد و پـاک‌ بگردان‌ و بـا يـاد مرگ‌ در زهد و پارسايي‌ بکوش‌و نرم‌ رفتار ونيک‌ گفتار باش‌ .پيوسته‌ بيقين‌ ايمان‌ خويش‌ را قوي‌ کن‌ و تقدير مرگ‌ را بخود بقبولان‌ و نفس‌ خـود را بـه‌ اعتراف‌ در ناپايداري‌ دنيا وادار سـاز.آلام‌ و آزار و مصـائب‌ سخت روزگار را بـه‌ او بنمـايـان‌ ،و زشتي‌ دهر و نـا ملايمـات‌ روزهـا را نکـتــه‌ بــه‌ نکـتــه‌ بـرايـش‌ بـرخـوان‌ و اورا بـتـرسـان‌ .

با دفتر زندگي‌ گذشتگان‌ اورا آشنـا سـاز و حوادث‌ و رويدادهـايي‌ را کـه‌ بر آنهـا گذشتـه‌ است‌ براي‌ او بـاز گو. نفس‌ خـويش‌ را در بارگاه‌ هاي‌ ويران‌ سفر ده‌ و بگذار آثـار آنهمـه‌ قدرت‌ و عظ‌مت‌ را نيک‌ بنگرد ودريابد کـه‌ از کجا تـا بکجـا رسيده‌اند و چگونـه‌ از دوستان‌ جدا شده‌ اند ودر سراهاي‌ تنگ‌ و تـاريک‌ مـانده‌اند.در اين‌ موقع‌ بخويش‌ فکر کن‌ کـه‌ دير يا زود تو نيز همچون‌ يکي‌ از تن‌ هاي‌ تنهاي‌ آنها خواهي‌ بود.

" پسر, خانـه‌ ايمان‌ و آرامگاه‌ خويش‌ سامان‌ ده‌ و جهان‌ جـاودان‌ را بسراي‌ نـا پـايدار مفروش‌. سخني‌ کـه‌ نيک‌ نميداني‌ مگو و پيرامون آنچـه‌ مـربـوط‌ بتـو نـيست‌ گفتگـو مکـن‌. در هـر راهـي‌ کـه‌ گـام‌ مـينهي‌ ، مبـادا به گمـراهي‌ بـرسي‌.زيـرا در گمـراهي‌ و سـرگـرداني‌ خويشتن‌ داري‌ بسي‌ بهتر از انجام‌ کاري‌ است‌ که‌ سرانجام اش‌ هراس‌ است‌ و نگونباري‌. مروج‌ نيکوکاري‌ باش‌ تـا خود از نيکو کـاران‌ گردي‌ . پيوستـه‌ با دست‌ و زبان‌ نيکان‌ رابـه‌ کـارهـاي‌ پسنديده‌ تشويق‌ کن‌ و از کردار نکوهيده‌ باز دار، وهر چند کـه‌ ميتواني‌، با بدکـاران‌ و پليد فکران‌ مياميز واز آنها دوري‌ گزين‌. در راه‌ خدا جهاد کن‌ چنان‌ جنگ‌ وجهادي‌ که‌ شايسته‌ قدر اوست‌.هر جا ودر هر موقعيتي‌ هر چند که‌ سختي‌ کشي‌ و به رنج‌ افتي، براي‌ حق‌ و عدالت‌ قيـام‌ کن‌.در کـار دين‌ پيوستـه‌ دانشجو بـاش‌ و خـويشتن‌ را بناملايمات‌ عادت‌ ده‌. صبور بودن‌ در راه‌ حق‌،نيکخويي‌ است‌. در همـه‌ کارهـا بکردگـار خويش‌ توکل‌ کن‌ زيرا تو بـه‌ پنـاهگـاهي‌ استوار و نيرومند روي‌ آورده‌اي‌. آنگاه‌ کـه‌ دست‌ نيـاز بسوي‌ خداي‌ آوري‌، با همـه‌ دل‌ و جان‌ نيازمند باش‌. زيرا وجود و کرم‌ تنها از خداست‌. در کارها بسيـار از او طلب‌ خير و نيکي‌ کن‌، و در وصيت‌ و سفارش‌ من‌ انديشه‌ بکار بند و چيزي‌ را از ياد مبر. زيرا نيکوترين‌ گفتار سخني است‌ کـه‌ شنونده‌ را سودي‌ سرشار و بهره‌اي‌ بي شمار بخشد, سخن‌ پاک‌ و نيک‌ آن‌ نيست‌ کـه‌ بهره‌اي‌ نرسـاند و آموختن‌ دانشي‌ کـه‌ پسنديده‌ نيست‌ بي‌ تـرديد علم‌ و عملش‌ هم‌ سـودمند نخـواهـد بـود. فرزندم‌! به خود مينگرم‌ که‌ خرد سالي‌ و جواني‌ بـه‌ پيري‌ و سالخوردگي‌ رسـانيده‌ام‌ و سستي‌ و نـاتواني‌ در وجودم‌ خـانـه‌ کرده‌، از اينرو در وصيت‌ بتو شتافتم‌. ديدم‌ در آن‌ حکمت‌ و عبرتي‌ است‌. بيم‌ داشتم‌ که‌ مبادا مرگم‌ فرا رسد، و آنچه‌ در خاط‌رم‌ ميگذرد بتو نرسانده‌ باشم‌ و يا همانگونه‌ که‌ تنم‌ را ضعف‌ و سستي‌ فرا ميگيرد، انديشـه‌ام‌ نيز سستي‌ پذيرد و سخنان‌ بسياري‌ ناگفتـه‌ ماند.ترسيدم‌ کـه‌ مبادا پيش‌ از آنکـه‌ وصـايـايم‌ را بشنوي‌ هـوس‌ بر تـو چيره‌ گردد و فتنـه‌ و آشوبهـاي‌ دنيـا همچـون‌ اشتري‌ مست‌ و سرکش‌، تـو را بعصيـان‌ کشد.

دل‌ جوان‌ همچون‌ زمين‌ بکر و خاک‌ پاک‌ است‌. هر دانـه‌ اي‌ کـه‌ در آن‌ افتد نشو و نما يابد. از اينرو پيش‌ از آنکـه‌ خاک‌ دلت‌ ناپـاک‌ و سخت‌ شـود، و عقل‌ و خردت‌ اسيـر هـوس‌ گـردد در تـربيتت‌ کـوشيدم‌. من‌ با دانش‌ خويش‌ بسوي‌ تو شتافتم‌ تا اينکه‌ تو نيز در درک‌ حقايق‌ بشتابي‌ و درست‌ بدانسان‌ کـه‌ آزمودگان‌ و تجربـه‌ ديدگـان‌ ، کيفيت‌ کار خود را ميشناسند، تو نيز بکـار خويش‌ آگـاه‌ گردي‌. اگر چنين‌ کني‌ ، بي‌ نياز از رنج‌ و معاف‌ از آزمون‌ و تجربه‌ خواهي‌ شد. آنچه‌ ما از دانش‌ و معرفت‌ و ايمـان‌ کسب‌ نموده‌ايم‌ تو نيز همـانهـا را بدست‌ آر چـه‌ بسيار چيزهايي‌ کـه‌ بر مـا پوشيده‌ بود بر تو عيـان‌ گردد. " فـرزنـدم‌! اگـر چـه‌ عـمـر من‌ هـمچـون‌ کسـاني‌ کـه‌ پـيش‌ از مـن‌ بـودند درازنبود، اما با همـان‌ مهلت‌ کوتـاه‌، بديده‌ کـاوشگري‌ در کارشان‌ نگريستم‌ و در چندو چون‌ کار و اخبار و سرگذشت‌ زندگيشـان‌ انديشه‌ کردم‌ و در احوال‌ و اوضاع‌ بازماندگانشان‌، مط‌العـه‌ نمودم‌ و چنان‌ در اين‌ بحر مستغرق‌ بودم‌ که‌ دريافتم‌ خودم‌ هم‌ يکي‌ از آنها هستم‌ بلکـه‌ ـ فراتر از اين‌ ـ در سير تاريخ‌ و چگونگي‌ زندگيشـان‌ چنان‌ با آنها اميختم‌ ، کـه‌ احسـاس‌ کردم‌ بـا اولين‌ و آخرينشـان‌ زندگي‌ کرده‌ام‌! آنگاه‌ پـاکي‌ دنيـا را از نـاپـاکيش‌ و سودش‌ را از خسرانش‌ باز شناختم‌. اينک‌ از هر کاري‌، نيک‌ و پسنديده‌ و گزيـده‌اش‌ را براي‌ تـو انتخـاب‌ نمـوده‌ و مجهـول‌ ونـاپسندش‌ را از تـو دور سـاختم‌. آنچـه‌ پدري‌ مشفق‌ و مهـربـان‌ در حق‌ فـرزندش‌ روا و سـزا ميداند ، در حق‌ تو کردم‌ و گفتم‌. و در اين‌ سخن‌ اراده‌ نمـودم‌ کـه‌ تو را حکمت‌ و ادب‌ آموزم‌، تا در اين‌ عنفوان‌ جواني‌ و روزگار شاد کامي‌،تربيت‌ يافته‌ و پند آموخته‌ شوي‌ و اراده‌ات‌ بهـر کاري‌، پاک‌ و کردارت‌ راست‌ باشد. بـراي‌ ادب‌ آمـوزي‌ و حکمت‌ اندوزي‌ ، از کتـاب‌ خداوند مهـربـان ، ابتداي‌ سخن‌ ميکنم‌. کتـابي‌ و شريعتي‌ کـه‌ فـرامين‌ و احکـام‌ حلال و حرام‌ را بما اموخته‌ و تجاوز و تخطي‌ از آنها را نکوهش‌ فرموده‌ و ناپسند دانسته‌ است‌. بيم‌ از آن‌ داشتم‌ کـه‌ مبادا همانگونـه‌ کـه‌ مردم‌ در عقايد و احکام‌ ، از هوسها و انديشـه‌ هاي‌ اشتباه‌ خويش‌ متابعت‌ نمودند، تو نيز مانند آنان‌ بلغزش‌ و خطا افتي‌. از اينرو آگاه‌ کردنت‌ بر آن‌ امور نزد من‌ سزاوارتر از آن‌ بود که‌ تو را در کار خويش‌ رها کنم‌ و دل‌ از هلاک‌ تو آسوده‌ سـازم‌. بر اين‌ اميد کـه‌ آفريدگار منان‌ تو را در انجـام‌ اين‌ وظ‌ـايف‌ پـاک‌ و مقدس‌، توفيق‌ دهد و بسوي‌ مقصد نيک‌ هدايت‌ فرمايد.

اکنون‌ سفارش‌ و توصيه‌ من‌ با تو چنين‌ است‌: فرزندم‌ نيکو ترين‌ چيزي‌ کـه‌ دوست‌ دارم‌ تو از وصيتم‌ بجـاي‌ آوري‌، پرهيز و ترس‌ از خداست‌. به‌ آنچه‌ آفريدگار بر تو لازم‌ و واجب‌ شمرده‌ اکتفا کن‌ و قدم‌ براهي‌ گذار که‌ نيکان‌ و گذشتگان‌ و پدر و مادر و خـانواده‌ات‌ در آن‌ ط‌ريق‌ گـام‌ نهـاده‌اند. زيرا آنـان‌ خويشتندار و پرهيزکار و دانـا بوده‌، و در اينراه ‌چيزي‌ را فروگذار ننموده‌اند.

همـانگونـه‌ کـه‌ تـو مي‌ انديشي‌ و مينگري‌ آنهـا نيز فکر کردند و ديدنـد،تـا اينکـه‌ سـرانجـام‌ اين‌ دو کـار اين‌ بـود کـه‌ بغـايت‌ خويشتنداري‌ و نهايت‌ انجام‌ تکليف‌ و وظ‌يفه‌ خود رسيدند. پس‌ اگر نفس‌ تو از ط‌ريق‌ آنان‌ سربـاز زد و نخواست‌ همـانسـان‌ کـه‌ آنـان‌ انديشيدند و ديدند، بنگـرد و بينـديشـد و در اين‌ دو يقين‌ کند، تو او را بـه‌ متـابعت‌ مجبور کن‌ وخواهـان‌ همين‌ روش‌ پسنديده‌ باش‌. البتـه‌ با تحصيل‌ و تعليم‌ و دانايي‌ ،آنرا بط‌لب‌ و در سخنان‌ در هم‌ و شبهـه‌ آميز خود را رهـا مسـاز،تـا نـاگزير به مشـاجره‌ و منازعه‌ شوي‌ و پيش‌ از انکـه‌ پا بر اين‌ راه‌ گذاري‌ ، از پروردگار ياري‌ بخواه‌ و براي‌ کسب‌ موفقيت‌ و اجتناب‌ از هر بدي‌ وياسخني‌ کـه‌ بـه‌ باطل‌ آميختـه‌ باشد و يا بضلالت‌ گمراهيت‌ کشاند،تنهـا بخداوند مهربان‌ پناه‌ ببر و رو بسوي‌ او آور. آنگـاه‌ پس‌ از اينکـه‌ مطمئن‌ شدي‌ کـه‌ دلت‌ صـاف‌ و پـاک‌ گشتـه‌،و فروتن‌ و فـرمـانبـردار شده‌، و تمرکز فکر وانديشـه‌ يـافتـه‌ اي‌ و مقصدت‌ تنهـا در اين‌ راهست‌ در آنچه‌ من‌ بتو سفارش‌ و توصيه‌ ميکنم‌، بدقت‌ انديشـه‌ کن‌. اما اگر آنچـه‌ را کـه‌ خـواهـاني‌، از تمرکز فکـر و پـاکي‌ دل‌ از پليدي‌ هـابدست‌ نيـاوردي‌، بـدان‌ کـه‌ در اين‌ حـال‌ بکـور اشتـري‌ ميمـاني‌ کـه‌ در ورط‌ـه‌ هاي‌ وهمناک‌ و دره‌ هاي‌ تنگ‌ و تـاريک‌ فروافتـاده‌ است‌. چنين‌ کسي‌ که‌ براه‌ اشتباه‌ رود و خط‌ا کند،هرگزخواهان‌ دين‌ و آيين‌ نيست‌و شبهات‌ را با يقين‌ مياميزد. براي‌ چنين‌ کسي‌ دست‌ برداشتن‌ و درنگ‌ کردن‌ در راه‌ خود بصلاح‌ نزديک‌ تر است‌.

وصيت امام على عليه السلام در بستر شهادت

هنگامى که ابن ملجم - که خدا لعنتش کند - او را ضربت زد حضرتش به حسن و حسين عليهم السلام چنين فرمود: «شما را به تقواى الهى سفارش مى کنم و اينکه در طلب دنيا بر نياييد گرچه دنيا در طلب شما برآيد، و بر آنچه از دنيا محروم مانديد اندوه و حسرت مبريد و حق بگوييد و براى پاداش (اخروى) کار کنيد و دشمن ظالم و ياور مظلوم باشيد.

شما دو نفر و همه فرزندان و خانواده ام و هر کس را که اين نامه ام به او مى رسد سفارش مى کنم به تقواى الهى و نظم کارتان و اصلاح ميان خودتان، چرا که از جدتان صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم که فرمود: «اصلاح ميان دو کس از انواع نماز و روزه برتر است.»

خدا را خدا را درباه يتيمان در نظر آريد، هر روز به آنان رسيدگى کنيد و حتى يک روز دهان آنان را خالى نگذاريد و مبادا در حضور شما تباه شوند.

خدا را خدا را درباه همسايگان در نظر داريد، که آنان سخت مورد سفارش پيامبرتان هستند، پيوسته به همسايگان سفارش مى کرد تا آنجا که پنداشتم آنان ارث بر خواهد نمود.

خدا را خدا را درباره قرآن ياد کنيد، مبادا ديگران به عمل به آن بر شما پيشى گيرند.

خدا را خدا را درباره نماز ياد کنيد که آن ستون دين شماست.

خدا را خدا را درباره خانه پروردگارتان ياد کنيد، تا زنده هستيد آن را خالى و (خلوت) نگذاريد; که اگر اين خانه متروک بماند ديگر مهلت نخواهيد يافت.

خدا را خدا را درباره جهاد در راه خدا به مال و جان و زبانتان ياد آريد، و بر شما باد به همبستگى و رسيدگى به يکديگر، و بپرهيزيد از قهر و دشمنى و بريدن از هم. امر به معروف و نهى از منکر را رها نکنيد که بدانتان بر شما چيره مى شوند آن گاه دعا مى کنيد ولى مستجاب نمى گردد.

اى فرزندان عبدالمطلب! مبادا شما را چنان بينم که به بهانه اينکه اميرالمؤمنين کشته شد دست به خون مسلمانان بيالاييد; هش داريد که به قصاص خون من جز قاتلم را نبايد بکشيد; بنگريد هر گاه که من از اين ضربت او جان سپردم تنها به کيفر اين ضربت يک ضربت بر او بزنيد و اين مرد را مثله نکنيد. (2) چرا که از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم که مى فرمود:

«از مثله کردن بپرهيزيد گرچه با سگ هار باشد.» (3)

از وصيت ديگر آن حضرت پيش از شهادت و پس از ضربت زدن ابن ملجم ملعون: «وصيت من به شما آن است که چيزى را با خدا شريک مسازيد، و به محمد صلى الله عليه و آله و سلم سفارش مى کنم که سنت او را ضايع مگذاريد. اين دو ستون را به پاداريد و اين دو چراغ را افروخته بداريد، و تا از جاده حق منحرف نشده ايد هيچ نکوهشى متوجه شما نيست. من ديشب يار و همدم شما بودم و امروز مايه عبرت شما گشته ام و فردا از شما جدا خواهم شد. خداوند من و شما را بيامرزد. اگرزنده ماندم خودم صاحب اختيار خون خود هستم و اگر فانى شدم فنا ميعادگاه من است، و اگر بخشيدم بخشش مايه تقرب من به خدا و نيکويى براى شماست; پس شما هم ببخشيد «آيا نمى خواهيد که خدا هم شما را ببخشايد؟» (4) به خدا سوگند هيچ حادثه اى ناگهانى از مرگ به من نرسيد که آن را ناخوش دارم، و نه هيچ وارد شونده اى که ناپسندش دانم; و من تنها مانند جوينده آبى بودم که به آب رسيده، و طالب چيزى که بدان دست يافته است; «و آنچه نزد خداست براى نيکان بهتر است » (5) و (6)

از اين که فرمود: «به خدا سوگند هيچ حادثه اى ناگهانى از مرگ به من نرسيده که...» معلوم مى شود که امام عليه السلام پيوسته از روى شوق در انتظار شهادت به سر مى برده و مى دانسته است که آنچه پيامبر راستگوى امين صلى الله عليه و آله و سلم به او خبر داده ناگزير فراخواهد رسيد چنانکه قيامت آمدنى است و شکى در آن نيست و وعده او ترک و تخلف ندارد و آن حضرت با دلى پر صبر در انتظار آن بود و - بنا به نقل گروهى از دانشمندان مانند ابن عبدالبر و ديگران - مى فرمود: «شقى ترين اين امت از چه انتظار مى برد که اين محاسن را از خون اين سر سيراب سازد؟» و بارها مى فرمود:

«به خدا سوگند که موى صورتم را از خون بالاى آن سيراب خواهد کرد.»

منبع: فصلنامه حکومت اسلامي ، شماره 37