بهاريه‏ انتظار

شاعر : امام خمينى (ره)


شد موسم عيش و طرب، بگذشت هنگام کرب

جام مى گلگون طلب، از گلعذارى مه جبين

قدش چو سرو بوستان، خدش به رنگ ارغوان

بويش چو بوى ضيمران، جسمش چو برگ ‏ياسمين

چشمش چو چشم آهوان، ابروش مانند کمان

آب بقايش در دهان، مهرش هويدا از جبين

رويش چو روز وصل او، گيتى فروز و دل‏گشا

مويش چو شام هجر من، آشفته و پر تاب و چين

با اين ‏چنين زيبا صنم، بايد به بستان زد قدم

جان فارغ از هر رنج و غم، دل خالى از هر مهر و کين

خاصه کنون کاندر جهان، گرديده مولودى عيان

کز بهر ذات پاک آن، شد امتزاج ماء و طين

از بهر تکريمش ميان، بر بسته خيل انبيا

از بهر تعظيمش کمر، خم کرده چرخ هفتمين

مهدى امام منتظر، نوباوه‏ى خيرالبشر

خلق دو عالم سر به سر، بر خوان احسانش نگين

مهر از ضيائش ذره‏اي، بدر از عطايش بدره‏اى

در ياز جودش قطره‏اي، گردون ز کشتش خوشه‏چين

مرآت ذات کبريا، مشکوة انوار هدا

منظور بعث انبياء، مقصود خلق عالمين

امرش قضا، حکمش قدر، حُبش جنان، بغضش سقر

خاک رهش زيبد اگر، بر طره سايد حور عين

دانند قرآن سر به سر، بابى ز مدحش مختصر

اصحاب علم و معرفت، ارباب ايمان و يقين

سلطان دين، شاه زمن، مالک رقاب مرد و زن

دارد به امر ذوالمنن، روى زمين، زير نگين

ذاتش به امر دادگر، شد منبع فيض بشر

خيل ملايک سر به سر، در بند الطافش، رهين

حبش سفينه نوح آمد در مثل، ليکن اگر

مهرش نبودى نوح را مي‏بود با طوفان قرين

گرنه وجود اقدسش، ظاهر شدى اندر جهان

کامل نگشتى دين حق ز امروز تا روز پسين

ايزد به نامش زد رقم، منشور ختم الاوصيا

چونان ‏که جد امجدش گرديد ختم المرسلين

نوح و خليل و بوالبشر، ادريس و داود و پسر

از ابر فيضش مستمد، از کان علمش مستعين

موسى به کف دارد عصا، دربانيش را منتظر

آماده بهر اقتدا، عيسى به چرخ چارمين

اى خسرو گردون فرم، لَختى نظر کن از کرم

کفار مستولى نگر، اسلام مستضعف ببين