4. فاصله طبقاتي
اسلام اقتصاد را از زير بنا نميداند و در اين مسئله نيز شكي نيست كه اخلاق و معنويات و علم و اراده
و تصمي ِ خود فرد است كه ميتواند زير بنا قرار گيرد. ولي در عين حال، نقش اقتصاد
را نميتوان ناديده گرفت. اگر خانوادهاي از كمترين رفاه برخوردار نباشد، فرزندان
اين خانواده، ممكن است كمي حالت سركشي، شورش، نگراني و ناهنجاري داشته باشند. و در
اين ميان وظيفه ثروتمندان جامعه سنگينتر است حضرت علي(ع) به جابر ميفرمايد:
يا جابر! قوامُ الدين و الدُنيا بأربعةٍ: عالِمٍ مُسْتَعْمِلٍ عِلمَهُ و جاهِلٍ
لا يَسْتنكِفُ اَنْ يَتَعَلَّمَ و جوادٍ لا يَبْخَلُ بمعرُوفِه و فقيرٍ لا يَبيعُ
آخِرَتَهُ بدنياهُ.(27)
اي جابر! پابر جايي نظام اجتماعي دنيا به چهار چيز است:
1. دانشمندي كه به علم خود عمل كند؛ 2. ناداني كه از يادگيري كوتاهي نكند؛ 3.
ثروتمندي كه در بذل و بخشش بخل نورزد؛ 4. تهيدستي كه آخرتش را به دنيايش نفروشد.
حضرت سپس ميفرمايد:
فاذا ضَيَّعَ العالِمُ عِلمَهُ استنكَفَ ان
يَتَعَلَّمَ و اذا بَخَل الغَي بمعروفه، باعَ الفقيرُ آخِرَتَهُ بِدُنياهُ.
پس
اگر عالِمي از بخشيدن علم خودداري كرد، جاهل ديگر در پي يادگيري نميرود. و اگر
ثروتمند هم بخل بورزد و در راه تعاون كمكي به تهي دستان ننمايد، فقير و بي نوا نيز
براي رفع نياز زندگي، آخرتش را به دنيايش خواهد فروخت.
بنابراين، در مسائل
اقتصادي، هر كس بايد در حدّ توانش به ياري ديگران بشتابد، تا آنان در مسائل و
دشواريهاي فقر و تنگ دستي دچار بنبست نشوند و خداي ناكرده به شيوههاي ناهنجار
اخلاقي گرايش نيابند.
5. كم توجّهي خانوادهها
از مهمترين عوامل بيروني در
ناهنجاري نوجوانان و جوان ميتوان به كمتوجهي و بلكه بيتوجهي برخي خانوادهها به
تربيت ديني فرزندانشان اشاره كرد. امروزه مشكلات خانوادهها به ويژه تنگناي معيشتي
از يك سو، و سستي و بي اهميتي برخي خانوادهها از سوي ديگر، نقش خانواده را در
تربيت فرزندان كم رنگ كرده است. چه بسا پدراني كه از نداشتن تغذيه مناسب فرزندان و
لباس نامناسب آنان در رنجند - كه به حق بايد در رنج باشند - ولي از دروغگويي
فرزندان، از اعتياد و بي هويتي شخصيت فرزند و خلاصه از بزهكاري او در رنج نيستند.
چه پدراني كه تمام هم و غمشان درآمد و تجارت، حفظ مقام و رياست و خوش گذراني و
سياحت است، در حالي كه فرزندانشان در آتش گمراهي و منجلاب بي هويتي گرفتارند و دير
يا زود شعلههاي آتش انحراف، آنان را به كام خود فرو ميبرد. و آنان غمي ندارند
پيامبر رحمت(ص) فرمود:
واي بر فرزندان آخرالزمان از رفتار ناپسند پدرانشان.
گفتند يا رسولاللَّه پدران مشركشان؟ فرمودند خير [بلكه] پدران مسلمان، كه چيزي از
واجبات و معارف ديني را به فرزندانشان نميآموزند و اگر هم خودشان بخواهند ياد
بگيرند، آنان را باز ميدارند.(28)
6. ناكارآمدي كانونهاي ديني
عامل نهم
ديگر گرايش نسل جوان به فرهنگ بيگانه ضعف و ناكارآمدي كانونهاي ديني و مذهبي است.
آيا به راستي مراكز ديني آنگونه كه بايد، به رسالت خويش عمل كردهاند؟ آيا پسي از
انقلاب شكوهمند اسلامي، كانونهاي ديني متناسب با نيازهاي نسل جوان و نوجوان گام
برداشتهاند؟ آيا مراكزي براي سنجش نيازهاي ديني و طبقهبندي و رسيدگي به آنها
تشكيل شده است؟ چند درصد مراكز پژوهشي به پژوهش درباره مسائل تربيتي و ناهنجاري
جوانان پرداختهاند و چه كارهايي در اين زمينهها صورت گرفته است؟!(29)
7.
استفاده ابزاري از دين
عامل آسيبزاي ديگر برداشتهاي سست و نادرست و عرضه
نامناسبت دين است؛ برداشتها و تفسيرهاي نادرست از دين از چند جهت قابل تصور است.
برداشت نادرست گاه از سوي كساني است كه بدون داشتن شناخت كافي در دين، در تفسير و
تبليغ دين دخالت ميكنند.
گاهي اين برداشت ناصحيح از سوي كانونهاي ديني است كه
به ظاهر با معارف ديني آشنايند و داعيه برخي احتياطهاي نابهجا و برداشتهاي غير
واقعبينانه و خشك از اين ارايه ميدهند كه در حقيقت، گوهر دين به دور از آنهاست.
تأسف آورتر اينكه حتي گاه از كانونها و مراكز ديني هم استفاده ابزاري صورت
ميگيرد و برخي قلم به دستان و مطبوعاتيان از آن براي رسيدن به مقاصد سياسي خويش
بهره ميگيرند.(30)
8. تهاجم فرهنگي
تهاجم فرهنگي از واقعيتهاي مسلّم
جامعه ماست. امروزه با گسترش فن آوري اطلاعرساني، تهاجم فرهنگي كمابيش مسئلهاي
جهاني شده و حتي در كشورهاي غير اسلامي نيز به عنوان يك واقعيت پذيرفته شده است و
رهبران و حكام جامعهها در صدر چارهانديشي و مقابله با آن بر آمدهاند. اما اين
واقعيّت در كشور ما جنبهها و جلوههاي بيشتري دارد. انقلاب اسلامي ايران،
انديشههاي جديدي در دنيا مطرح كرد. نظام كشور ما كه با آموزه جديد "مردم سالاري
ديني" تجربهاي جديد در سطح سياست جهاني عرضه كرده است، بيش از ديگر كشورها و
نظامهاي حكومتي مورد تهاجم فرهنگي است. اين تهاجم در جنبههاي گسترده و به
شيوههاي گوناگوني تحقق ميپذيرد. نوجوانان و جوانان، مهمترين هدف تهاجم و آسيب
پذيرترين قشر جامعه هستند. امروزه شبهه افكني و شبهه سازي در حوزه فرهنگ ديني و
ناكارآمد معرفي كردن نظام، يكي از پر خطرترين جلوههاي تهاجم فرهنگي است.
9.
ندادن پاسخ مناسب به مشكلات
دشواريهاي ويژه جوانان، نخستين مشكل نظامهاي
حكومتي است و ندادن پاسخِ به هنگام و كامل به آنها سرچشمه بسياري از گرفتاريهاي
ديگر ميگردد. در جامعهاي كه نظام حكومتي ديني و اسلامي دارد، اين مشكلات
پيآمدهاي خاصي دارد. از مهمترين پيآمدهاي آن اين است كه اين گرفتاريها را به
حساب نظامي اسلامي و دست اندر كاران و حاكمان آن بگذارند. نيز صرف نظر از نكته
بالا، وجود بخري مشكلات زمينه ساز انحراف و بزهكاري است؛ بيكاري، ناتواني در
ازدواج، عدم تأمين معيشت زندگي، همه سبب انحراف است؛ جواني كه در آتش غريزه جنسي
ميسوزد، جواني كه بر اثر بيكاري و نااميدي به آينده در نااميدي و يأس به سر
ميبرد، دست به هر كار ناشايستي خواهد زد.
اينكه دين عقلاني و حكمت مدار
اسلام، در كنار مسايل معنوي بر امور مادي و اقتصادي نيز تاكيد ميكند و فقر و تنگ
دستي را مايه كفر(31) بر ميشمارد، به سبب همين پيآمدها و آثار بد است.(32)
10. بد عمل كردن يا تسامح و تساهل برخي از خواص
تساهل و تسامح برخي از
خواص (كه در غفلت، جهل و يا تحت تأثير قرار گرفتن جريان (به اصطلاح) روشن فكري ريشه
دارد) در سالهاي اخير سبب سرعت بخشي به روند استحاله فرهنگي انقلاب شده است.
معتقدان به اين نظريه كه گاه ممكن است آن را نقابي براي خود كرده باشند، خود آگاه
يا ناخودآگاه زمينه توفيق استراتژي نفوذ و استحاله را فراهم ساختهاند.
يكي از
عناصر ارتجاع روشن فكري و عضو تشكيلات فراموسونري در ماهنامه پَر وابسته به بنياد
پَر كه در آمريكا منتشر ميگردد، مينويسد:
در نتيجه اين تساهل حكومت، نشرياتي
چون آدينه، مفيد، چيستا و گردون به بازار آمدند.(33)
بيشترين تسامح و تساهل، در
حوزه انتشارات صورت گرفته است. بنابراين، منتقدان به نظريه تسامح و تساهل در عمل
باعث شدهاند كه، راه براي هجوم دين و ارزشهاي ديني و انقلابي هموار گردد.(34)
نظريه تسامح و تساهل نخست در حوزه دين و فرهنگ و سپس در حوزه سياست ظهور كر و
به پيدايش مُداراي سياسي انجاميد كه به موجب آن افراد جامعه و دولت نبايد در
فعاليتها يا باورهاي ديگران مداخله كنند يا در قبال رفتارها و ايدههاي ديگران از
خود حساسيت اخلاقي و اعتقادي بروز دهند. هر چند اين رفتارها از نظر آنان نادرست،
غير اخلاقي و گمراه كننده باشد.
اين امر با مباني اسلام، از جمله امر به معروف
و نهي از منكر به طور كامل در تضاد است.
اميرالمؤمنين علي(ع) ميفرمايد:
كُلُّكُمْ راعٍ و كلُّكُمْ مسئولٌ عن رعيّتِهِ
همه شما (نسبت به دين و
جامعه) نگهبانيد و همه شما نسبت به آنچه كه نگهبانيد، مسئوليت داريد.(35)
مُدارا، تسامح و تساهل از سوي جان لاك - فيلسوف انگليسي - در سال 1685 ميلادي
در رسالهاي با عنوان "مكتوبي در باب تساهل و مدارا" مطرح شد. وي به طرح و بيان
گسترده اين مفهوم پرداخت كه دولت، كليسا و افراد نبايد در كارهاي يكديگر مداخله
كنند و از همين زمان، كثرتگرايي ديني (پلوراليزم ديني) و جدايي دين از سياست
(سكولاريسم) معني و مفهومي جدّيتر به خود گرفت. به يقين با پذيرش سكولاريسم، تسامح
و تساهل در حوزه دين و فرهنگ، به تسامح و تساهل در حوزه سياست ميانجامد. متأسّفانه
فريب خوردگان و تجدّد طلبان ديني با برداشت نادرست از احاديث نبوي ميكوشند اين
نظريه را به حوزه فرهنگ و انديشه وارد كنند و بدين ترتيب، هجوم مرتجعان به دين و
ارزشهاي ديني را توجيه كنند. معتقدان به تسامح و تساهل دانسته و يا ندانسته به
غيرت ديني و تعصّب ديني جوانان و مردم تعرض ميكنند؛ غافل از آنكه روحيه دفاع از
دين در فرهنگ عاشورايي ريشه دارد و از دلايل مهم دوام مكتب تشيّع در طول تاريخ،
غيرتت و تعصّب ديني مردم بوده است. بنابراين، تسامح و تساهل در حوزه فرهنگ و انديشه
كه از سوي گروهي از خواص! صورت ميپذيرد، در حقيقت زمينه سازي استراتژي نفوذ و
استحاله انقلاب اسلامي است.(36)
علل دينگريزي نسل جوان
طيفي كه زاده و پرورش يافته دوران انقلاب است - بايد حكومت، دست اندركاران امر
آموزش و پرورش، رسانهها، خانوادهها و عالمان ديني را به تفكّر و چارهانديشي
وادار كند. دين گريزي تنها معلول تهاجم فرهنگي و يا هوا و هوس جوانان نيست، بلكه
علتهاي ناقصه گونهگوني دارد. تا اين علتها، واقع بينانه، دردشناسي نگردد، معلول
هم چنان باقي خواهد ماند و مانند بيماري تمام اعضاي جامعه را افسرده و رنجور خواهد
ساخت. در اين جا به برخي از اين علتها اشاره ميكنيم:
1 - بيان غير معقول برخي
از مفاهيم ديني؛
2 - عملي نشدن عدالت اجتماعي در سطح جامعه، به رغم شعارهاي
فراوان؛
3 - توجه نكردن به نيازهاي اساسي نسل جوان؛ همچون همسر، شغل، مسكن؛
4 - وجود تعارض ميان برخي از نيازهاي آغازين نسل جوان و مسايل ديني (تقابل حق و
تكليف).
5 - بازيچه شدن دين در دست برخي سياست بازان براي منافع شخصي و گروهي.
6 - نبود برنامهريزي درست فرهنگي براي نسل جوان.
7 - تهاجم برنامهريزي
شده فرهنگي دشمنان داخلي و خارجي در جهت انحراف نسل جان.
نبايد در اهميّت
جايگاه و نقش جوانان در پويايي و تداوم حيات اجتماعي جامعه ترديد كرد. تلاش و
تكاپوي فكري و عملي نسل جوان ميتواند معجزه آفرين باشد؛ چنانچه در دوران انقلاب و
هشت سال دفاع مقدّس شاهد آن بوديم. بر عكس، سستي و انحراف نسل جوان ميتواند
پايههاي يك تمدن ديرپاي فرهنگي، اقتصادي، سياسي و ديني را فرو ريزد. پس بر
انديشمندان ديني و حكومت لازم است كه به گونهاي شايسته و بايسته براي هدايت و
رهبري نسل جوان برنامهريزي كنند و علل انحراف و دين گريزي و موانع رشد آنان را
برطرف نمايند.
وظيفه و مسئوليت هدايت و رهبري نسل جوان مسئوليّتي عمومي است:
"كُلُّكُم راعٍ و كُلُّكُمْ مَسئول عَنْ رَعِيَّتِهِ".(37) ولي بيش از همه اين
مسئوليت بر عهده فرهيختگان جامعه؛ مانند عالمان ديني و استادان دانشگاهها و آموزش
و پرورش، نويسندگان و هنرمندان و حكومت ديني است.(38)
فصل دوّم: فرهنگ و عناصر آن
مقوله فرهنگ
جهان را پهنه دگرگونيهاي بيشمار نشان ميدهد. دگرگونيهايي كه گاه نابودي و
نامرادي، و زماني اميد و كامروايي به ارمغان آورده و پرونده زندگي انسان را از
لحظههاي زشت و زيبا آكندهاند. بررسي فراز و نشيبهاي تاريخ، بشر را بدين حقيقت
رهنمون ميكند كه پديدههاي خوب و بد جوامع انساني، چيزي جز بازتاب فرهنگها نيست.
به عبارت ديگر، فرهنگ، خاستگاه همه پيشرفتها، نوآوريها يا همه عقب ماندگيها به
شمار ميآيد.
فرهنگ، مقوله وسيعي است كه در جامعهشناسي برا آن، بيش از پانصد
تعريف شده است. به اختصار ميتوان فرهنگ را اين گونه تعريف كرد.
فرهنگ عبارت
است از مجموعه مايههايي كه رفتار انسان را از رفتار حيوانات مشخص و ممتاز
ميسازد.(39)
نيم كوف - جامعه شناس برجسته غرب - در اين باره مينويسد:
فرهنگ عصاره زندگي اجتماعي است و در تمام افكار، اميال، الفاظ و تكاپوهاي ما
منعكس ميشود و حتي در اطوار و حركات خفيف چهره ما راه دارد.(40)
بر اين اساس
"فرهنگ مجموعه پيچيدهاي است - در بردارنده اطلاعات، باورها، هنرها اخلاق، قوانين،
آداب و رسوم و قابليّتها و عادتهاي روزمرّه كه آدمي با عضويت در يك اجتماع، حاصل
مينمايد."
وجوه مشترك فرهنگها
ويژگيهاي مشتركي دارند كه اشاره كردن به برخي از آنها ميتواند در بررسي پديدههاي
اجتماعي سودمند افتد:
1. فرهنگ "فرا گرفتني است": بدين معني كه فرهنگ قابل
آموختن است و از راه وراثت به ديگري انتقال نمييابد. در واقع، فلسفه بودن "آموزش و
پرورش" در جامعه انساني نيز همين ويژگي است؛
2. خاستگاه فرهنگ، اجتماعي بشري
است. در واقع، فرهنگ يك موضوع اجتماعي است كه در جامعه شكل ميگيرد و بارور ميگردد
و مفهوم مييابد؛
3. هر چند فرهنگ، بزرگترين نياز جامعه بشري است، ولي خود
اساسيترين نيازمنديهاي زندگي انسان را برآورده ميسازد؛
4. فرهنگ ايستايي
نميپذيرد و با گذشت زمان پيوسته متحوّل مييابد؛
5. فرهنگ قابل انتقال است و
از نسلي به نسلي يا از ملّتي به ملّت ديگر منتقل ميشود.(41)
عناصر فرهنگ
جامعه، مشترك است يا عموميّت دارد.
2. عناصر تخصّصي: كارها و رفتارهايي كه در
ميان اعضاي گروههاي تخصصي، ظاهر ميشوند.
3. عناصر اختراعي: راهها و امور
تازهاي كه كم كم از سوي فرد يا افرادي در جامعه مطرح ميشوند و ممكن است شيوه
زندگي مردم را در پارهاي شئون اجتماعي تغيير دهند. آموزش و پرورش از راه تقويت
عناصر عمومي در جامعه، وحدت ايجاد ميكند. برنامههاي آموزشي حرفهاي در سطح
متوسّطه و عالي براي تشكيل عناصر تخصّصي طرحريزي ميگردد. تشويق افراد به انديشيدن
و آزاد انديشي در زمينههاي گوناگون سبب پيدايش عناصر ابداعي مينمود. 42)
انواع فرهنگ
و الهي تقسيم و بازنگري كرد.
الف) فرهنگ مادي
اين فرهنگ بر پوچ انگاري
ارزشهاي الهي و انساني بنا نهاده شده است.در اين فرهنگ جنبه انساني انسان به
فراموشي سپرده شده است و تنها به عنوان "موجود مادي" ارزيابي ميشود. چنين فرهنگي
پيروان خويش را براي به دست آوردن رفاه بيشتر، آزادي و بهرهوري افزونتر از غرايز
و سود پرستي، به جنبش در ميآورد.
ب) فرهنگ الهي
فرهنگ الهي، انسان را
آميزهاي از پيكر و روان آسماني ميداند. فرهنگ اسلامي نشانگر تمام و كمال اين
فرهنگ است. هدف آن دستيابي به كمالي است كه در پرتو آفتاب "وحي" به دست ميآيد.
نيز معيار برتري افراد را نيز پايبندي به اصول ثابت اخلاقي ميداند.
قرآن مجيد
در اين باره ميفرمايد:
"اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللَّهِ اَتْقيكُمْ؛ به يقين
گراميترين شما نزد خدا، پرهيزگارترين شماست."
اساساً براي شناخت اصالت و ميزان
برخورداري يك فرهنگ از روح و حيات، به مطالعه و شناختِ عناصر برجسته، جهت و حركت،
آهنگ رشد انگيزههاي حاكم بر آن فرهنگ نياز است تا مشخص گردد كه آيا شخصيّت مستقلّي
دارد؟ يا اين كه التقاطي بوده و پيرو فرهنگهاي ديگر است.
فرهنگ اسلامي بر خلاف
فرهنگ مادي كه ساخته و پرداخته دست بشر اس، داراي اين ويژگي منحصر به فرد، بوده و
همواره به حيات خود ادامه داده است.(43)
انديشمند بزرگ اسلامي - استاد شهيد
مطهري - در اين باره ميفرمايد:
فرهنگ اسلامي مانند يك سلول زنده رشد كرد و
فرهنگهايي را از يوناني، هندي، ايراني و غيره در خود جذب كرد و به صورت موجود جديد
با چهره و سيماي مخصوص به خود ظهور كرد و به اعتراف محقّقان تاريخ فرهنگ و تمدّن
اسلامي در رديف بزرگترين فرهنگها و تمدّنهاي بشري است.(44)
وجه تمايز فرهنگ مادي و الهي
"بهره مندي از لذّتهاي مادّي" است. از اين رو، انسان را تنها از اين ديدگاه
مينگرند و تمام هدف را در رفاه و آسايش و كاميابي و لذّتجويي خلاصه ميكنند.
قدرت و بهرهجويي حيواني را، كمال انساني ميدانند و او را در اين مسير به پيش
ميرانند. دنياي امروز دنياي تبليغات فريبنده و ميدان نمايش و عرضه كالاهاي گوناگون
مصرفي است؛ زيرا در اين فرهنگ، اخلاق، معنويت و ارزشهاي انساني جايي ندارد.
ولي در فرهنگ الهي كه بناي آن بر اخلاق و ارزشهاي الهي - انساني است، وضع به
گونهاي ديگر است. اقتصاد و بهرهجويي از امور مادي وسيله است نه هدف؛ يعني در اين
فرهنگ اخلاق اصل، و رفاه و ماديات فرع هستند و آدمي به اعتدال ميان اين دو رهنمون
ميگردد. در واقع، در اين فرهنگ، هم بُعد مادي در حد ضرورت و نياز مورد توجّه است و
هم بُعد معنوي در عاليترين ميزان.
فرهنگ الهي با طبيعت آدمي، نيازها و رشد و
تكامل او سازگار است. هم جنبه اجتماعي حيات را در نظر ميگيرد و هم به نيازهاي
اجتماعي و عقلاني انسان توجه دارد. هم احساسات و عواطف را تحريك ميكند و هم ميل به
كنجكاوي و حقيقتجويي انسان را برآورده ميكند. فرهنگ مادي به دليل ناديده گرفتن
امور معنوي و اعتقاد به زندگي موقتي با جنبههاي عقلاني انسان و نيز آرمانهاي
اخلاقي و معنوي او در رابطه با ديگران و آفريدگار جهان توافق ندارد. همچنين موقتي
دانستن زندگي انسان در فرهنگ مادي، انگيزه تلاش را در افراد كاهش ميدهد؛ زندگي را
براي انسان به صورتي بيمعنا در ميآورد و افراد را به پوچي، بيهدفي و احساس
ناامني و تزلزل دچار ميسازد، ولي فرهنگ الهي، راه را براي رشد و تكامل، هميشگي و
نامحدود انسان هموار ميسازد و از اين جهت انساني را كه به لحاظ فطري كمالجو است،
راضي ميكند.(45)
فرهنگ اسلامي
را در بر ميگيرد، فرهنگي غني و پربار دارد كه اين فرهنگ بر وحي مبتني است و از
آموزههاي الهي نشأت ميگيرد. نفوذ فرهنگ اسلامي در ايران، پس از ورود اسلام به اين
سرزمين آغاز ميگردد. سعه صدر اسلام و جنبه مردمي و عقلاني آن سبب استقبال مردم
ايران از اين آيين گرديد.
نفوذ اسلام در ادبيّات، فلسفه، هنر، آداب و رسوم و
افكار و عقايد مردم ايران در حد گسترده به چشم ميخورد. آنچه مانع حاكميت اسلام در
تمام جنبههاي زندگي مردمان اين سرزمين شد، وجود حاكمان و پادشاهان خودكامه بود.
اين امر با پيروزي انقلاب اسلامي در ايران به رهبري امام خميني(ره) و پشتيباني توده
مردم از ميان برداشته شد و نظام پليد ستمشاهي سرنگون گرديد. اكنون وقت آن است كه
با الهام از آموزههاي حياتبخش اسلام و زير نظر ولايت فقي كه رهبري نظام اسلامي به
دست اوست، دگرگونيهاي بنيادي در فرهنگ جامعه به وجود آوريم و فرهنگ اسلامي را كه
در كنار ارايه معارف الهي و ارزشهاي معنوي، از آيادي، حاكميّت ملّي، استقلال،
عدالت، علم و هنر اصيل نيز دفاع ميكند، در تمام جنبههاي زندگي خود برجسته و آشكار
سازيم.(46)
عناصر اصلي فرهنگ اسلامي
ارتباط انسان با خدا و جهان طبيعت، يعني اصول دين، توحيد، نبوت و معاد كه فلسفه،
نام جديد آن را شناخت بينشهاي انساني يا هستيشناسي ميگذارد.
2 - ارزشها،
همان خوب و بدهاست؛ اسلام يك سلسله خوب و بدهاي ثابت و ابدي را به ما ارايه ميدهد.
اين بدان معنا نيست كه احكام در هيچ زماني تغيير نميكند، بلكه احكام اموري جزيي و
تغييرپذيرند و منظور از ارزشهاي ثابت، اصول ارزش و مباني است.
3 - عنصر سوم
شيوههاي رفتاري خاص، از آن بينشها و ارزش بر ميخيزد. اين سه، عناصر اصلي فرهنگ
اسلاماند؛ يعني آنچه را بايد بدان معتقد باشيم، خوب و بد، شيوه رفتار ما را مشخص
ميكند. اين همان اصول دين، اخلاق، و احكام اسلامي است. لهجهها، لباسهاي گوناگون
محلّي، كيفيّت گويشها و ... ارتباطي با فرهنگ ندارد.
انسان نبايد پيرو دشمنان
خدا شود و رنگ دشمن به خود بگيرد. بلكه بايد استقلال خود را حفظ كند. اين كه لباس
يقه داشته باشد يا نه، به اسلام مربوط نيست. شايد اين مسئله زماني نشانه استقلال
باشد، امّا عنصر اصلي فرهنگ اسلام نيست.(47)
ارزشهاي ديني در فرهنگ اسلامي
دين): شناخت خدا و ايمان به او و پرستش او هدف اساسي نظام عقيدتي اسلامي است. قرآن
مجيد در اين زمينه ميفرمايد:
"و ما خلقتُ الجِنَّ و الانس الاّ ليعبدون(48)؛
ما جن و انس را نيافريديم مگر براي عبادت."
خداشناسي و پرستش خدا، بنيان
استواري است است كه نه تنها حركت دائمي انسان را به سوي كمال و رشد تضمين ميكند،
بلكه به مشكلي اطمينانبخش جلو كج رويهاي فردي و گروهي را نيز ميگيرد انسان را به
خدا ميپيوندد و از پليديها، بيدادگريها، هوا و هوس و گرايشهاي بيارزش و
خودخواهيها، ميرهاند و تسليم خدا ميگرداند. نيز انسان را از شر طاغوتها و از
نفوذ قدرتهاي اهريمني آزاد ميسازد.(49)
2 - پرور روح عدالتخواهي: عدالت از
اركان اصلي زندگي انسان است. جامعهاي كه در آن ستم و بيعدالتي برقرار باشد،
انسانيت انسان در آن جامعه نابود ميگردد. جامعهاي است اسلامي كه در آن نظام عدل
الهي حاكم باشد. در اين جامعه، كار و كوشش اساس مالكيت است. در چنين جامعهاي
استثمار و بهرهكشي از انسانها، گناه نابخشودني است. از نظر اسلام رسالت پيامبران
اقامه عدل است.(50)
قرآن مجيد در اين باره ميفرمايد:
لَقَدْ ارسلنا
رُسلَنا بالبيّناتِ و انزلنا معهم الكتاب و الميزان لِيقومَ الناسُ بالقسط
ما
رسولان خود را با دلايل روشن فرو فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان نازل كرديم تا
مردم به عدالت قيام كنند.
3 - مسئوليت فردي: از ديدگاه اسلام، فرد هم مسئول
اعمال خويش است و هم نسبت به اجتماع خود مسئوليّتهايي دارد و پيآمدهاي كارها و
حركتها
و رفتارهاي او نيز متوجه خودش ميباشد. از سوي ديگر، بيتفاوتي و تعهّد
نداشتن به مسائل اجتماعي هم به شدّت نكوهيده شده است. اميرالمؤمنين علي(ع) در اين
زمينه فرمود:
كُلُّكم راع وكُلكُم مَسْئوُلٌ عَنْ رَعيتَّهِ؛(51)
همه شما
در برابر يكديگر مسئول هستيد."
4 - پرورش روح اجتماعي: در فرهنگ اسلامي، حركت
براي حل امور مسلمانان، به اندازهاي اهميّت دارد كه پيامبر عظيم الشأن اسلام
ميفرمايد:
مَنْ اَصْبَحَ وَ لَمْ يَهْتَمَّ بِاُموُرِ الْمُسْلِمين فَلَيْسَ
بمُسْلِم(52)
كسي كه صبح كند و در حل دشواريهاي مسلمانان اهتمام نورزد، مسلمان
نيست.
تفاوتهاي تبادل فرهنگي با تهاجم فرهنگي
دانش، مرزهاي ميان ملّتها را در هم شكسته و پديد آمدن سيستمهاي ارتباطي، جوامع
پراكنده انساني را در يك مجموعه فرهنگي يگانه، جاي داده است. به اين ترتيب،
مجموعهاي به نام دهكده جهاني در اثر ارتباط و نزديكي و روزافزون ملتهاي گوناگون،
انتقال ارزشها و تأثير و تأثرهاي متقابل فرهنگ، باي گستردگي و سرعت باور نكردني در
حال انجام است.
ولي، بايد ميان دو مقوله تبادل فرهنگي و تهاجم فرهنگ تفاوت
گذاشت. رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت آيةاللَّه خامنهاي در اين زمينه ميفرمايد:
تهاجم فرهنگي با تبادل فرهنگي متفاوت است. تبادل فرهنگي لازم است و هيچ ملّتي
از اين كه معارفي را در تمام زمينهها - از جمله فرهنگ فره گ و مسائلي كه عنوان
فرهنگ به آن اطلاق ميشود - از ملّتهاي ديگر بياموزد، بينياز نيست. در هميشه
تاريخ همين طور بوده و ملّتها در رفت و آمدهايشان با يكديگر، آداب، زندگي، خلقيات،
علم، نحوه لباس پوشيدن، آداب و معاشرت، زبان، معارف و دين را از هم فرا گرفتهاند.
اين مهمترين مبادله ملّتها با هم بوده كه از تبادل اقتصادي و كالا هم مهمتر بوده
است.(53)
هم چنين در جاي ديگري رهبري معظم انقلاب اسلامي در اين باره
ميفرمايد:
ما ايراني هستيم؛ بايد بگرديم همان چيزي را كه متعلّق به خود ماست
پيدا كنيم. البته اين به اين معنا نيست كه زيباييهاي ديگران را ياد نگيريم. انسان
هر چيز خوب و زيبايي را از ديگران ميآموزد، اما خوب است آن را در فرهنگ خودش حل
كند و از آن استفاده كند. من يك وقت كه پيرامون فرهنگ صبحت ميكردم گفتم: گرفتن
فرهنگ ديگران ايرادي ندارد، منتها همان طور كه جسم انسان عنصر خارجي را دو جور
ميگيرد، فرهنگ ديگران را هم دو جور ميشود گرفت. يك وقت هست كه انسان يك غذايي را
كه ويتامينهاي گوناگوني در آن هست ميخورد، با بزاق دهانش مخلوط ميكند و به داخل
معده ميفرستد. معده انسان آن مواد لازم را كه با بينش مناسب است ميگيرد و مواد
زايد آن را دفع ميكند. اين گرفتن سالم است. اما يك وقت هست كه يك نفر را
ميخوابانند، دست و پايش را هم ميبندند، يك آمپولي را كه خود او نميخواهد در بدنش
تزريق ميكنند. اين يك جور گرفتن مواد بيگانه است كه با آن قبلي يكسان نيست. حالا
اگر آن كسي كه به بدن تزريق ميكند يك طبيب دلسوز و علاقهمندي بود، ميگوييم روي
چشم. اما اگر دشمن بود تكليف چيست؟ الآن ما داريم فرهنگ بيگانه را متأسفانه اين
طور، مصرف ميكنيم؛ يعني يك چيزي را همين طور به بدن ما وصل كردهاند و تزريق
ميكنند؛ ما هم هيچ عكسالعملي انجام نميدهيم. آن وقت همين كه گفته ميشود تهاجم
فرهنگي، يك عدهاي خيال ميكنند طرف قضيه آنها هستند.و حال اين كه تهاجم فرهنگ از
طرف غرب و از طرف دشمن است و ما بايد بيداري باشيم. به دشمن كه نميشود گفت آقا
دشمني نكن! طبيعت دشمن، دشمني است. من و شما بايد بيدار باشيم و نگذاريم دشمني كند.
بله ما اگر در معلومات غرب چيز مناسبي را يافتيم، مثل يك انسان سالمي كه مينشيند
غذايي را ميخورد، خوبش را جذب ميكند و بدش را دفع ميكند، بايد خوبش را بگيريم و
جذب كنيم؛ يعني همان طور كه يك موجود زنده، با عامل خارجي برخورد ميكند. چرا بايد
فرهنگ بيگانه را اين گونه به ما تزريق كنند؟ در حالي كه ما خودمان ميتوانيم آنچه
را كه مناسب است انتخاب كنيم، ولي امروز عكس اين است. منتها با سوزن تزريق
نميكنند، بلكه با راديو و تلويزيون و كتابچه، مُد و مجله و تبليغات و جار و جنجال
تزريق ميكنند.(54)
گرفتن دانش و مهارتهاي گوناگون و كشف مجهولات و نمونه
برداري از ابزارها و وسايل كار از ديگر ملّتها، بخشي از تبادل فرهنگي است. اين
همان چيزي است كه اسلام هم آن را تأييد كرده و بر آن تأكيد نموده است. پيامبر
اكرم(ص) فرمود:
اُطلبُ الْعِلْمِ و لو كان بالصّينِ(55)؛ دانش فرا بگيريد، هر
چند لازم باشد به چين برويد".
بنابراين، تبادل فرهنگي كه همان ارتباط منطقي و
درست فرهنگهاست، ميتواند در پيشرفت ارزشهاي انساني و بهسازي زندگي بشر سودمند
افتد؛ زيرا همه مردم جهان از تجربه آگاهي و باورهاي درست يكديگر بهره ميبرند و از
آزمايش "روشهاي نادرستِ آزموده شده" بينياز ميشوند. بر اين اساس، بايد از تبادل
فرهنگي استقبال كرد.
البته بايد توجه داشت كه نخستين شرط پيروزي در عرصه تبادل
فرهنگي، خودباوري، اعتماد به نفس، شناخت، ايمان به ارزشهاي انساني - الهي فرهنگ
خودي است.
فصل سوّم: سابقه تاريخي تهاجم فرهنگي
و تازه نيست كه در قرن بيستم و با پيروزي انقلاب اسلامي به وجود آمده باشد، بلكه
پيشينهاي به طول تاريخ دارد. به رغم پندار ماده گرايان و برخي روشنفكران مادّي،
جنگ تاريخ، جنگ اقتصادي و تضاد طبقاتي نيست، بلكه در همه جنگهاي تاريخ، در واقع،
جنگ فرهنگي و جنگ اقتصادي و ارزشها بوده است.(56) مبارزه پيامبران الهي با مظاهر
استكبار و طاغوتها در طول تاريخ، نبرد دو فرهنگ بوده است: فرهنگ متعالي حق مدار و
فرهنگ باطل. فرهنگ حق بينش توحيدي و اعتقاد به آزادي و آزادي انسانها از غل و
زنجير معبودها و طاغوتهاي بيروني و خواهشها و هوا و هوسهاي دروني و برپايي قسط و
عدل در جهان را ترويج ميكند و فرهنگ باطل در بر دارنده دوگانه پرستي، بردگي و
بندگي انسانها، اسارت بتهاي گوناگون، پيروي از هواهاي نفساني و حاكميت جور و ستم
است.(57)
سرنوشت پيامبراني چون نوح، ابراهيم، موسي، عيسي، لوط، هود، شعيب، صالح
و ... كه در قرآن كري بدانها اشاره شده است، اين حقيقت را تأييد ميكند. بنابراين،
تهاجم فرهنگي چيزي نيست كه امروزه به عنوان شيوهاي جديد به كار رود، بلكه در طول
تاريخ بشر به شكلهاي مختلف عليه انبياي الهي و حركتهاي انقلابي به كار گرفته شده
است.(58) و در طول تاريخ پر ماجراي اسلام، دشمن بارها از اين ابزار استفاده كرده
است. داستان غمانگيز و عبرتآموز مسلمانان در اندلس نمونهاي از اين تهاجم است.
تجديد حيات فرهنگي (رنسانس) در غرب و ظهور انديشه و فرهنگ جديد ملاكها و ارزشهايي
را عرضه كرد كه با فرهنگ و ارزشهاي جامعههاي ديگر، تفاوت اساسي داشت. پيشرفتهاي
فنآوري و ايجاد تمدن صنعتي در غرب، به نوبه خود به گسترش ارزشهاي نو كمك كرد.اين
فرهنگ جديد زمينه را براي ظهور قدرتهاي سرمايهداري و نظام كاپيتاليستي فراهم كرد.
قدرتهاي جديد غربي كه به منابع دست نخوردهاي براي استحكام و گسترش نظام
سرمايهاي خود نياز داشتند، دست به استعمار سرزمينهاي جهان زده و كشورهاي آفريقايي
آسيايي را زير سلطه خويش گرفتند. بروز استعمار، الزاماً تحولات و دگرگونيهاي
اجتماعي و فرهنگي را در سرزمينهاي زير سلطه پديد آورد.
استعمارگران غربي براي
تثبيت سلطه خود به زدودن "موانع فرهنگي" در كشورهاي زير سلطه خود دست زدند. ساختن
مدرسهها به سبك غربي، وارد كردن كالاهاي ساخت فرنگ و نيز راه انداختن جريانهاي
سياسي و مذهبي از جمله اقدامهاي آنان براي مقابله با "فرهنگ بومي" است. آشنايي
جوامع گوناگون شرقي از جمله سرزمينهاي اسلامي با تحولات غرب و نيز نفوذ عناصر
آموزشي ديده، در مراكز تصميمگيري حكومتها و بيخبري رهبران، زمينه را براي نفوذ
فرهنگ غرب آماده ساخته است. رجال و نويسندگان سرزمينهاي اسلامي كه پيشرفتهاي علمي
و اجتماعي غرب آنان را سخت تحت تأثير خود قرار داده بود، به نوبه خود مبلّغ فرهنگ
جديد غربي شدند. جور و ستم حاكمان و فساد درباريان و طبقات بالا ورشكستي اوضاع
اقتصادي و اجتماعي از يك سو، زمينه را براي تحول مهيّا ميساخت و از سوي ديگر، راه
را براي نفوذ سازمانهاي غربي مانند فراماسونري باز ميكرد.(59)
پس از تجزيه
امپراطوري عثماني بسياري از سرزمينهاي اسلامي به صورت كشورهاي جديدي بر اساس
ناسيوناليسم شكل گرفتند. استعمار غرب به طور غير مستقيم در اين كشورها به گسترش
فرهنگ خود پرداخت.در اين شرايط جريانهاي اصلاحطلب كه واهان دگرگونيهاي اجتماعي و
سياسي بودند، زمينه رشد پيدا كردند. برخي از اين جريانها وابسته بودند و برخي نيز
به طور خودجوش و تنها تحت تأثير دگرگونيهاي جهان غرب به اصلاحطلبي گراييده بودند.
البته در بيشتر كشورها به ويژه كشورهاي اسلامي، اين مسئله با مبارزه ضد
استعماري همراه بود. توده مردم اين كشورها بيشتر به مبارزه با استعمار و استقرار
عدالت تكيه داشتند، اما رهبران و روشنفكران به دمكراس و آزادي ميانديشيدند. تمامي
روشنفكراني كه درس خوانده غرب بودند و يا با فرهنگ آن آشنايي داشتند، به تقليد از
رنسانس، خواستار تحول فرهنگي و مذهبي در جامعه اسلامي بودند. غرب نيز به نوبه خود
به چنين جرياناتي دامن ميزد و يا خود جنبشهايي را به راه ميانداخت.
مانع
عمدهاي كه در سر راه غرب براي نفوذ در سرزمينهاي اسلامي وجود داشت، فكر ديني و
فرهنگ اسلامي بود كه هيچ گونه نفوذ فرهنگي، اقتصادي و سياسي غرب را تحمل نميكرد.
اصلاحطلبان به طور عمده سه گروهاند:
1. اصلاح طلباني كه دين جديدي را
عرضه ميكردند كه ميتوان تمامي آنان را "وابسته" دانست. فرقههايي مانند قاديانيه
در هند، وهابيت در عربستان و بهاييگري در ايران.
2. روشنفكراني كه اساساً رنگ
مذهبي نداشتند و اصلاحطلبي آنان بدين معني بود كه دين را مانع هر گونه تحول و
پيشرفتي ميدانستند و خواستار حذف دين از شئون اجتماعي - سياسي بودند. در اين
افرادي مانند آخوندزاده و ميرزا مِلْكمخان از اين گروه بودند.
3. كساني كه به
تلفيق ارزشهاي جديد غربي و فرهنگ اسلامي معتقد بودند و ستيزگي با مذهب را روا
نميدانستند.
به طور كلي، هر سه گروه معتقد بودند كه براي رسيدن به قافله تمدن
و پيشرفت ميبايست تحولي فرهنگ در جامعه صورت گيرد. آنان چاره اين كار را در دين
يايي ميدانستند و از شعار سه گانه فراماسونري يعني "آزادي، برادري، برابري"
هواداري ميكردند.(60)
پيشينه تهاجم فرهنگي غرب در ايران
پي دو علت است: 1. علت پذيرندگي؛ 2. علت فاعلي.
تا زماني كه روح فرهنگي مستقل
در جامعهاي زنده است و آحاد مردم به ويژه انديشمندان نسبت به حقيقت آن فرهنگ اشراف
دارند، هرگز امكان ندارد فرهنگ ديگري بر آن جامعه هجوم آورده و آن را نابود كنند.
تاريخ بيانگر اين حقيقت است ك فرهنگهاي زنده از تمامي فرهنگها بهره برده و
آنها را در خود حل كردهاند. اما وقتي به هر دليلي، روح حاكم بر فرهنگ ملي از ميان
برود و مردم، به ويژه انديشمندان آشنايي خود را با آن فرهنگ از دست بدهند، آن فرهنگ
آسيبپذير شده و پذيراي هر فرهنگ مسلط ديگري ميگردد. اين حالت انفعالي علّت
پذيرندگي است. در اين صورت، فرهنگ بيگانه ميتواند به سرعت در اين فرهنگ فراگير
شود، تا جايي كه ماهيت آن را نيز تغيير دهد. اين علت دوم را در علّت فاعلي گويند.
تاريخ ايران از گذشته تا به امروز شاهد دگرگونيها و تحولات بنيادين بوده است.
در زمان حمله "اسكندر مقدوني" به ايران، فرهنگ ايراني در حال ركود بود و برژنسكي
فعاليتهاي آموزشي هيئتهاي ميسيونري را در ايران گسترده توصيف ميكند. وي
ميافزايد:
با تدريس ميسيونرها به منظور آموزش ادبيات غربي، رياضيات، علوم و
انجيل، مدرسهها تأسيس شد. آنها ميخواستند ايران را تغيير دهند و به صراحت
ميگفتند مدرسههاي ما طعمههايي است كه با آنها مسلمانان را شكار ميكنيم.
هيئتهاي ميسيونري در ايران، از قدرت و ارتباطات قومي با حكومت برخوردار بودند.
مقامهاي آمريكايي به دربار ايران گفته بودند كه اعضاي كليساي انجيلي شغلهاي مهمي
دارند، و اگر ايران ميخواهد در آمريكا سابقه خوبي داشته باشد، به يقين به سود
تهران است كه اثر خوبي در ميانشان بر جاي بگذارد.(61)
فصل چهارم: شيوههاي تهاجم فرهنگي
سالها تجربه در چپاول و غارت، به خوبي پي بردهاند كه براي تداوم سلطه، ناچارند
روشهاي گوناگون و جديدتري به كار گيرند. از اين رو، به شيوههاي مختلف فرهنگي و
اجتماعي روي آوردهاند و از اين راه با نفوذ در فرهنگ كشورهاي ديگر، به ويژه
كشورهاي اسلامي ميكوشند تا مردم را متقاعد سازند كه معيارها و ارزشهاي ارائه شده
از سوي آنان، خواسته ملّتها و متناسب با جايگاه والاي انسان متمدّن و پيشرفته است.
كشور اسلامي ما نيز از جمله كشورهايي است كه آماج اين يورش فرهنگي بوده و هست.
گرچه تهاجم فرهنگ استكبار جهاني به ايران، پيشينهاي دراز دارد، اما تحول بخش
فرهنگي در جامعه ايران، به طور مشخص از زمان رضاخان شروع شد. اين حركت شوم كه جهت
اجراي اصول ديكته شده استعمارگران با خشونت وحشيانهاي همراه بود، نقطه عطفي در
مبارزه با رهنگ پر بار اسلام به شمار ميآيد.
مبارزه با حجاب و ترويج بيحجابي،
جلوگيري از برگزاري مجالس مذهبي و سوگواري اهل بيت(ع)، در انزوا قرار دادن روحانيت
و خلع لباس آنان، برگزاري مراسمهاي سياسي به شيوه غربيان، بستن مدرسههاي علوم
ديني و... اموري بود كه استبداد رضاخاني براي استحاله فرهنگي از آنها بهره جست.