4. فاصله طبقاتي‏
اسلام اقتصاد را از زير بنا نمي‏داند و در اين مسئله نيز شكي نيست كه اخلاق و معنويات و علم و اراده و تصمي ِ خود فرد است كه مي‏تواند زير بنا قرار گيرد. ولي در عين حال، نقش اقتصاد را نمي‏توان ناديده گرفت. اگر خانواده‏اي از كم‏ترين رفاه برخوردار نباشد، فرزندان اين خانواده، ممكن است كمي حالت سركشي، شورش، نگراني و ناهنجاري داشته باشند. و در اين ميان وظيفه ثروتمندان جامعه سنگين‏تر است حضرت علي(ع) به جابر مي‏فرمايد:
يا جابر! قوامُ الدين و الدُنيا بأربعةٍ: عالِمٍ مُسْتَعْمِلٍ عِلمَهُ و جاهِلٍ لا يَسْتنكِفُ اَنْ يَتَعَلَّمَ و جوادٍ لا يَبْخَلُ بمعرُوفِه و فقيرٍ لا يَبيعُ آخِرَتَهُ بدنياهُ.(27)
اي جابر! پابر جايي نظام اجتماعي دنيا به چهار چيز است: 1. دانشمندي كه به علم خود عمل كند؛ 2. ناداني كه از يادگيري كوتاهي نكند؛ 3. ثروتمندي كه در بذل و بخشش بخل نورزد؛ 4. تهي‏دستي كه آخرتش را به دنيايش نفروشد.
حضرت سپس مي‏فرمايد:
فاذا ضَيَّعَ العالِمُ عِلمَهُ استنكَفَ ان يَتَعَلَّمَ و اذا بَخَل الغَي بمعروفه، باعَ الفقيرُ آخِرَتَهُ بِدُنياهُ.
پس اگر عالِمي از بخشيدن علم خودداري كرد، جاهل ديگر در پي يادگيري نمي‏رود. و اگر ثروتمند هم بخل بورزد و در راه تعاون كمكي به تهي دستان ننمايد، فقير و بي نوا نيز براي رفع نياز زندگي، آخرتش را به دنيايش خواهد فروخت.
بنابراين، در مسائل اقتصادي، هر كس بايد در حدّ توانش به ياري ديگران بشتابد، تا آنان در مسائل و دشواري‏هاي فقر و تنگ دستي دچار بن‏بست نشوند و خداي ناكرده به شيوه‏هاي ناهنجار اخلاقي گرايش نيابند.
5. كم توجّهي خانواده‏ها
از مهم‏ترين عوامل بيروني در ناهنجاري نوجوانان و جوان مي‏توان به كم‏توجهي و بلكه بي‏توجهي برخي خانواده‏ها به تربيت ديني فرزندانشان اشاره كرد. امروزه مشكلات خانواده‏ها به ويژه تنگناي معيشتي از يك سو، و سستي و بي اهميتي برخي خانواده‏ها از سوي ديگر، نقش خانواده را در تربيت فرزندان كم رنگ كرده است. چه بسا پدراني كه از نداشتن تغذيه مناسب فرزندان و لباس نامناسب آنان در رنجند - كه به حق بايد در رنج باشند - ولي از دروغ‏گويي فرزندان، از اعتياد و بي هويتي شخصيت فرزند و خلاصه از بزه‏كاري او در رنج نيستند. چه پدراني كه تمام هم و غمشان درآمد و تجارت، حفظ مقام و رياست و خوش گذراني و سياحت است، در حالي كه فرزندانشان در آتش گمراهي و منجلاب بي هويتي گرفتارند و دير يا زود شعله‏هاي آتش انحراف، آنان را به كام خود فرو مي‏برد. و آنان غمي ندارند پيامبر رحمت(ص) فرمود:
واي بر فرزندان آخرالزمان از رفتار ناپسند پدرانشان. گفتند يا رسول‏اللَّه پدران مشركشان؟ فرمودند خير [بلكه‏] پدران مسلمان، كه چيزي از واجبات و معارف ديني را به فرزندانشان نمي‏آموزند و اگر هم خودشان بخواهند ياد بگيرند، آنان را باز مي‏دارند.(28)
6. ناكارآمدي كانون‏هاي ديني‏
عامل نهم ديگر گرايش نسل جوان به فرهنگ بيگانه ضعف و ناكارآمدي كانون‏هاي ديني و مذهبي است. آيا به راستي مراكز ديني آن‏گونه كه بايد، به رسالت خويش عمل كرده‏اند؟ آيا پسي از انقلاب شكوه‏مند اسلامي، كانون‏هاي ديني متناسب با نيازهاي نسل جوان و نوجوان گام برداشته‏اند؟ آيا مراكزي براي سنجش نيازهاي ديني و طبقه‏بندي و رسيدگي به آن‏ها تشكيل شده است؟ چند درصد مراكز پژوهشي به پژوهش درباره مسائل تربيتي و ناهنجاري جوانان پرداخته‏اند و چه كارهايي در اين زمينه‏ها صورت گرفته است؟!(29)
7. استفاده ابزاري از دين‏
عامل آسيب‏زاي ديگر برداشت‏هاي سست و نادرست و عرضه نامناسبت دين است؛ برداشت‏ها و تفسيرهاي نادرست از دين از چند جهت قابل تصور است. برداشت نادرست گاه از سوي كساني است كه بدون داشتن شناخت كافي در دين، در تفسير و تبليغ دين دخالت مي‏كنند.
گاهي اين برداشت ناصحيح از سوي كانون‏هاي ديني است كه به ظاهر با معارف ديني آشنايند و داعيه برخي احتياطهاي نابه‏جا و برداشت‏هاي غير واقع‏بينانه و خشك از اين ارايه مي‏دهند كه در حقيقت، گوهر دين به دور از آن‏هاست. تأسف آورتر اين‏كه حتي گاه از كانون‏ها و مراكز ديني هم استفاده ابزاري صورت مي‏گيرد و برخي قلم به دستان و مطبوعاتيان از آن براي رسيدن به مقاصد سياسي خويش بهره مي‏گيرند.(30)
8. تهاجم فرهنگي‏
تهاجم فرهنگي از واقعيت‏هاي مسلّم جامعه ماست. امروزه با گسترش فن آوري اطلاع‏رساني، تهاجم فرهنگي كمابيش مسئله‏اي جهاني شده و حتي در كشورهاي غير اسلامي نيز به عنوان يك واقعيت پذيرفته شده است و رهبران و حكام جامعه‏ها در صدر چاره‏انديشي و مقابله با آن بر آمده‏اند. اما اين واقعيّت در كشور ما جنبه‏ها و جلوه‏هاي بيشتري دارد. انقلاب اسلامي ايران، انديشه‏هاي جديدي در دنيا مطرح كرد. نظام كشور ما كه با آموزه جديد "مردم سالاري ديني" تجربه‏اي جديد در سطح سياست جهاني عرضه كرده است، بيش از ديگر كشورها و نظام‏هاي حكومتي مورد تهاجم فرهنگي است. اين تهاجم در جنبه‏هاي گسترده و به شيوه‏هاي گوناگوني تحقق مي‏پذيرد. نوجوانان و جوانان، مهم‏ترين هدف تهاجم و آسيب پذيرترين قشر جامعه هستند. امروزه شبهه افكني و شبهه سازي در حوزه فرهنگ ديني و ناكارآمد معرفي كردن نظام، يكي از پر خطرترين جلوه‏هاي تهاجم فرهنگي است.
9. ندادن پاسخ مناسب به مشكلات‏
دشواري‏هاي ويژه جوانان، نخستين مشكل نظام‏هاي حكومتي است و ندادن پاسخِ به هنگام و كامل به آن‏ها سرچشمه بسياري از گرفتاري‏هاي ديگر مي‏گردد. در جامعه‏اي كه نظام حكومتي ديني و اسلامي دارد، اين مشكلات پي‏آمدهاي خاصي دارد. از مهم‏ترين پي‏آمدهاي آن اين است كه اين گرفتاري‏ها را به حساب نظامي اسلامي و دست اندر كاران و حاكمان آن بگذارند. نيز صرف نظر از نكته بالا، وجود بخري مشكلات زمينه ساز انحراف و بزه‏كاري است؛ بيكاري، ناتواني در ازدواج، عدم تأمين معيشت زندگي، همه سبب انحراف است؛ جواني كه در آتش غريزه جنسي مي‏سوزد، جواني كه بر اثر بيكاري و نااميدي به آينده در نااميدي و يأس به سر مي‏برد، دست به هر كار ناشايستي خواهد زد.
اين‏كه دين عقلاني و حكمت مدار اسلام، در كنار مسايل معنوي بر امور مادي و اقتصادي نيز تاكيد مي‏كند و فقر و تنگ دستي را مايه كفر(31) بر مي‏شمارد، به سبب همين پي‏آمدها و آثار بد است.(32)
10. بد عمل كردن يا تسامح و تساهل برخي از خواص‏
تساهل و تسامح برخي از خواص (كه در غفلت، جهل و يا تحت تأثير قرار گرفتن جريان (به اصطلاح) روشن فكري ريشه دارد) در سال‏هاي اخير سبب سرعت بخشي به روند استحاله فرهنگي انقلاب شده است. معتقدان به اين نظريه كه گاه ممكن است آن را نقابي براي خود كرده باشند، خود آگاه يا ناخودآگاه زمينه توفيق استراتژي نفوذ و استحاله را فراهم ساخته‏اند.
يكي از عناصر ارتجاع روشن فكري و عضو تشكيلات فراموسونري در ماهنامه پَر وابسته به بنياد پَر كه در آمريكا منتشر مي‏گردد، مي‏نويسد:
در نتيجه اين تساهل حكومت، نشرياتي چون آدينه، مفيد، چيستا و گردون به بازار آمدند.(33)
بيشترين تسامح و تساهل، در حوزه انتشارات صورت گرفته است. بنابراين، منتقدان به نظريه تسامح و تساهل در عمل باعث شده‏اند كه، راه براي هجوم دين و ارزش‏هاي ديني و انقلابي هموار گردد.(34)
نظريه تسامح و تساهل نخست در حوزه دين و فرهنگ و سپس در حوزه سياست ظهور كر و به پيدايش مُداراي سياسي انجاميد كه به موجب آن افراد جامعه و دولت نبايد در فعاليت‏ها يا باورهاي ديگران مداخله كنند يا در قبال رفتارها و ايده‏هاي ديگران از خود حساسيت اخلاقي و اعتقادي بروز دهند. هر چند اين رفتارها از نظر آنان نادرست، غير اخلاقي و گمراه كننده باشد.
اين امر با مباني اسلام، از جمله امر به معروف و نهي از منكر به طور كامل در تضاد است.
اميرالمؤمنين علي(ع) مي‏فرمايد:
كُلُّكُمْ راعٍ و كلُّكُمْ مسئولٌ عن رعيّتِهِ‏
همه شما (نسبت به دين و جامعه) نگهبانيد و همه شما نسبت به آنچه كه نگهبانيد، مسئوليت داريد.(35)
مُدارا، تسامح و تساهل از سوي جان لاك - فيلسوف انگليسي - در سال 1685 ميلادي در رساله‏اي با عنوان "مكتوبي در باب تساهل و مدارا" مطرح شد. وي به طرح و بيان گسترده اين مفهوم پرداخت كه دولت، كليسا و افراد نبايد در كارهاي يكديگر مداخله كنند و از همين زمان، كثرت‏گرايي ديني (پلوراليزم ديني) و جدايي دين از سياست (سكولاريسم) معني و مفهومي جدّي‏تر به خود گرفت. به يقين با پذيرش سكولاريسم، تسامح و تساهل در حوزه دين و فرهنگ، به تسامح و تساهل در حوزه سياست مي‏انجامد. متأسّفانه فريب خوردگان و تجدّد طلبان ديني با برداشت نادرست از احاديث نبوي مي‏كوشند اين نظريه را به حوزه فرهنگ و انديشه وارد كنند و بدين ترتيب، هجوم مرتجعان به دين و ارزش‏هاي ديني را توجيه كنند. معتقدان به تسامح و تساهل دانسته و يا ندانسته به غيرت ديني و تعصّب ديني جوانان و مردم تعرض مي‏كنند؛ غافل از آن‏كه روحيه دفاع از دين در فرهنگ عاشورايي ريشه دارد و از دلايل مهم دوام مكتب تشيّع در طول تاريخ، غيرتت و تعصّب ديني مردم بوده است. بنابراين، تسامح و تساهل در حوزه فرهنگ و انديشه كه از سوي گروهي از خواص! صورت مي‏پذيرد، در حقيقت زمينه سازي استراتژي نفوذ و استحاله انقلاب اسلامي است.(36)

علل دين‏گريزي نسل جوان‏

طيفي كه زاده و پرورش يافته دوران انقلاب است - بايد حكومت، دست اندركاران امر آموزش و پرورش، رسانه‏ها، خانواده‏ها و عالمان ديني را به تفكّر و چاره‏انديشي وادار كند. دين گريزي تنها معلول تهاجم فرهنگي و يا هوا و هوس جوانان نيست، بلكه علت‏هاي ناقصه گونه‏گوني دارد. تا اين علت‏ها، واقع بينانه، دردشناسي نگردد، معلول هم چنان باقي خواهد ماند و مانند بيماري تمام اعضاي جامعه را افسرده و رنجور خواهد ساخت. در اين جا به برخي از اين علت‏ها اشاره مي‏كنيم:
1 - بيان غير معقول برخي از مفاهيم ديني؛
2 - عملي نشدن عدالت اجتماعي در سطح جامعه، به رغم شعارهاي فراوان؛
3 - توجه نكردن به نيازهاي اساسي نسل جوان؛ همچون همسر، شغل، مسكن؛
4 - وجود تعارض ميان برخي از نيازهاي آغازين نسل جوان و مسايل ديني (تقابل حق و تكليف).
5 - بازيچه شدن دين در دست برخي سياست بازان براي منافع شخصي و گروهي.
6 - نبود برنامه‏ريزي درست فرهنگي براي نسل جوان.
7 - تهاجم برنامه‏ريزي شده فرهنگي دشمنان داخلي و خارجي در جهت انحراف نسل جان.
نبايد در اهميّت جايگاه و نقش جوانان در پويايي و تداوم حيات اجتماعي جامعه ترديد كرد. تلاش و تكاپوي فكري و عملي نسل جوان مي‏تواند معجزه آفرين باشد؛ چنانچه در دوران انقلاب و هشت سال دفاع مقدّس شاهد آن بوديم. بر عكس، سستي و انحراف نسل جوان مي‏تواند پايه‏هاي يك تمدن ديرپاي فرهنگي، اقتصادي، سياسي و ديني را فرو ريزد. پس بر انديشمندان ديني و حكومت لازم است كه به گونه‏اي شايسته و بايسته براي هدايت و رهبري نسل جوان برنامه‏ريزي كنند و علل انحراف و دين گريزي و موانع رشد آنان را برطرف نمايند.
وظيفه و مسئوليت هدايت و رهبري نسل جوان مسئوليّتي عمومي است: "كُلُّكُم راعٍ و كُلُّكُمْ مَسئول عَنْ رَعِيَّتِهِ".(37) ولي بيش از همه اين مسئوليت بر عهده فرهيختگان جامعه؛ مانند عالمان ديني و استادان دانشگاه‏ها و آموزش و پرورش، نويسندگان و هنرمندان و حكومت ديني است.(38)

فصل دوّم: فرهنگ و عناصر آن‏

مقوله فرهنگ‏

جهان را پهنه دگرگوني‏هاي بي‏شمار نشان مي‏دهد. دگرگوني‏هايي كه گاه نابودي و نامرادي، و زماني اميد و كامروايي به ارمغان آورده و پرونده زندگي انسان را از لحظه‏هاي زشت و زيبا آكنده‏اند. بررسي فراز و نشيب‏هاي تاريخ، بشر را بدين حقيقت رهنمون مي‏كند كه پديده‏هاي خوب و بد جوامع انساني، چيزي جز بازتاب فرهنگ‏ها نيست. به عبارت ديگر، فرهنگ، خاستگاه همه پيشرفت‏ها، نوآوري‏ها يا همه عقب ماندگي‏ها به شمار مي‏آيد.
فرهنگ، مقوله وسيعي است كه در جامعه‏شناسي برا آن، بيش از پانصد تعريف شده است. به اختصار مي‏توان فرهنگ را اين گونه تعريف كرد.
فرهنگ عبارت است از مجموعه مايه‏هايي كه رفتار انسان را از رفتار حيوانات مشخص و ممتاز مي‏سازد.(39)
نيم كوف - جامعه شناس برجسته غرب - در اين باره مي‏نويسد:
فرهنگ عصاره زندگي اجتماعي است و در تمام افكار، اميال، الفاظ و تكاپوهاي ما منعكس مي‏شود و حتي در اطوار و حركات خفيف چهره ما راه دارد.(40)
بر اين اساس "فرهنگ مجموعه پيچيده‏اي است - در بردارنده اطلاعات، باورها، هنرها اخلاق، قوانين، آداب و رسوم و قابليّت‏ها و عادت‏هاي روزمرّه كه آدمي با عضويت در يك اجتماع، حاصل مي‏نمايد."

وجوه مشترك فرهنگ‏ها

ويژگي‏هاي مشتركي دارند كه اشاره كردن به برخي از آنها مي‏تواند در بررسي پديده‏هاي اجتماعي سودمند افتد:
1. فرهنگ "فرا گرفتني است": بدين معني كه فرهنگ قابل آموختن است و از راه وراثت به ديگري انتقال نمي‏يابد. در واقع، فلسفه بودن "آموزش و پرورش" در جامعه انساني نيز همين ويژگي است؛
2. خاستگاه فرهنگ، اجتماعي بشري است. در واقع، فرهنگ يك موضوع اجتماعي است كه در جامعه شكل مي‏گيرد و بارور مي‏گردد و مفهوم مي‏يابد؛
3. هر چند فرهنگ، بزرگ‏ترين نياز جامعه بشري است، ولي خود اساسي‏ترين نيازمندي‏هاي زندگي انسان را برآورده مي‏سازد؛
4. فرهنگ ايستايي نمي‏پذيرد و با گذشت زمان پيوسته متحوّل مي‏يابد؛
5. فرهنگ قابل انتقال است و از نسلي به نسلي يا از ملّتي به ملّت ديگر منتقل مي‏شود.(41)

عناصر فرهنگ‏

جامعه، مشترك است يا عموميّت دارد.
2. عناصر تخصّصي: كارها و رفتارهايي كه در ميان اعضاي گروه‏هاي تخصصي، ظاهر مي‏شوند.
3. عناصر اختراعي: راه‏ها و امور تازه‏اي كه كم كم از سوي فرد يا افرادي در جامعه مطرح مي‏شوند و ممكن است شيوه زندگي مردم را در پاره‏اي شئون اجتماعي تغيير دهند. آموزش و پرورش از راه تقويت عناصر عمومي در جامعه، وحدت ايجاد مي‏كند. برنامه‏هاي آموزشي حرفه‏اي در سطح متوسّطه و عالي براي تشكيل عناصر تخصّصي طرح‏ريزي مي‏گردد. تشويق افراد به انديشيدن و آزاد انديشي در زمينه‏هاي گوناگون سبب پيدايش عناصر ابداعي مي‏نمود. 42)

انواع فرهنگ‏

و الهي تقسيم و بازنگري كرد.
الف) فرهنگ مادي‏
اين فرهنگ بر پوچ انگاري ارزش‏هاي الهي و انساني بنا نهاده شده است.در اين فرهنگ جنبه انساني انسان به فراموشي سپرده شده است و تنها به عنوان "موجود مادي" ارزيابي مي‏شود. چنين فرهنگي پيروان خويش را براي به دست آوردن رفاه بيشتر، آزادي و بهره‏وري افزون‏تر از غرايز و سود پرستي، به جنبش در مي‏آورد.
ب) فرهنگ الهي‏
فرهنگ الهي، انسان را آميزه‏اي از پيكر و روان آسماني مي‏داند. فرهنگ اسلامي نشانگر تمام و كمال اين فرهنگ است. هدف آن دست‏يابي به كمالي است كه در پرتو آفتاب "وحي" به دست مي‏آيد. نيز معيار برتري افراد را نيز پاي‏بندي به اصول ثابت اخلاقي مي‏داند.
قرآن مجيد در اين باره مي‏فرمايد:
"اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللَّهِ اَتْقيكُمْ؛ به يقين گرامي‏ترين شما نزد خدا، پرهيزگارترين شماست."
اساساً براي شناخت اصالت و ميزان برخورداري يك فرهنگ از روح و حيات، به مطالعه و شناختِ عناصر برجسته، جهت و حركت، آهنگ رشد انگيزه‏هاي حاكم بر آن فرهنگ نياز است تا مشخص گردد كه آيا شخصيّت مستقلّي دارد؟ يا اين كه التقاطي بوده و پيرو فرهنگ‏هاي ديگر است.
فرهنگ اسلامي بر خلاف فرهنگ مادي كه ساخته و پرداخته دست بشر اس، داراي اين ويژگي منحصر به فرد، بوده و همواره به حيات خود ادامه داده است.(43)
انديشمند بزرگ اسلامي - استاد شهيد مطهري - در اين باره مي‏فرمايد:
فرهنگ اسلامي مانند يك سلول زنده رشد كرد و فرهنگ‏هايي را از يوناني، هندي، ايراني و غيره در خود جذب كرد و به صورت موجود جديد با چهره و سيماي مخصوص به خود ظهور كرد و به اعتراف محقّقان تاريخ فرهنگ و تمدّن اسلامي در رديف بزرگ‏ترين فرهنگ‏ها و تمدّن‏هاي بشري است.(44)

وجه تمايز فرهنگ مادي و الهي‏

"بهره مندي از لذّت‏هاي مادّي" است. از اين رو، انسان را تنها از اين ديدگاه مي‏نگرند و تمام هدف را در رفاه و آسايش و كام‏يابي و لذّت‏جويي خلاصه مي‏كنند. قدرت و بهره‏جويي حيواني را، كمال انساني مي‏دانند و او را در اين مسير به پيش مي‏رانند. دنياي امروز دنياي تبليغات فريبنده و ميدان نمايش و عرضه كالاهاي گوناگون مصرفي است؛ زيرا در اين فرهنگ، اخلاق، معنويت و ارزش‏هاي انساني جايي ندارد.
ولي در فرهنگ الهي كه بناي آن بر اخلاق و ارزش‏هاي الهي - انساني است، وضع به گونه‏اي ديگر است. اقتصاد و بهره‏جويي از امور مادي وسيله است نه هدف؛ يعني در اين فرهنگ اخلاق اصل، و رفاه و ماديات فرع هستند و آدمي به اعتدال ميان اين دو رهنمون مي‏گردد. در واقع، در اين فرهنگ، هم بُعد مادي در حد ضرورت و نياز مورد توجّه است و هم بُعد معنوي در عالي‏ترين ميزان.
فرهنگ الهي با طبيعت آدمي، نيازها و رشد و تكامل او سازگار است. هم جنبه اجتماعي حيات را در نظر مي‏گيرد و هم به نيازهاي اجتماعي و عقلاني انسان توجه دارد. هم احساسات و عواطف را تحريك مي‏كند و هم ميل به كنج‏كاوي و حقيقت‏جويي انسان را برآورده مي‏كند. فرهنگ مادي به دليل ناديده گرفتن امور معنوي و اعتقاد به زندگي موقتي با جنبه‏هاي عقلاني انسان و نيز آرمان‏هاي اخلاقي و معنوي او در رابطه با ديگران و آفريدگار جهان توافق ندارد. هم‏چنين موقتي دانستن زندگي انسان در فرهنگ مادي، انگيزه تلاش را در افراد كاهش مي‏دهد؛ زندگي را براي انسان به صورتي بي‏معنا در مي‏آورد و افراد را به پوچي، بي‏هدفي و احساس ناامني و تزلزل دچار مي‏سازد، ولي فرهنگ الهي، راه را براي رشد و تكامل، هميشگي و نامحدود انسان هموار مي‏سازد و از اين جهت انساني را كه به لحاظ فطري كمال‏جو است، راضي مي‏كند.(45)

فرهنگ اسلامي‏

را در بر مي‏گيرد، فرهنگي غني و پربار دارد كه اين فرهنگ بر وحي مبتني است و از آموزه‏هاي الهي نشأت مي‏گيرد. نفوذ فرهنگ اسلامي در ايران، پس از ورود اسلام به اين سرزمين آغاز مي‏گردد. سعه صدر اسلام و جنبه مردمي و عقلاني آن سبب استقبال مردم ايران از اين آيين گرديد.
نفوذ اسلام در ادبيّات، فلسفه، هنر، آداب و رسوم و افكار و عقايد مردم ايران در حد گسترده به چشم مي‏خورد. آنچه مانع حاكميت اسلام در تمام جنبه‏هاي زندگي مردمان اين سرزمين شد، وجود حاكمان و پادشاهان خودكامه بود. اين امر با پيروزي انقلاب اسلامي در ايران به رهبري امام خميني(ره) و پشتيباني توده مردم از ميان برداشته شد و نظام پليد ستم‏شاهي سرنگون گرديد. اكنون وقت آن است كه با الهام از آموزه‏هاي حيات‏بخش اسلام و زير نظر ولايت فقي كه رهبري نظام اسلامي به دست اوست، دگرگوني‏هاي بنيادي در فرهنگ جامعه به وجود آوريم و فرهنگ اسلامي را كه در كنار ارايه معارف الهي و ارزش‏هاي معنوي، از آيادي، حاكميّت ملّي، استقلال، عدالت، علم و هنر اصيل نيز دفاع مي‏كند، در تمام جنبه‏هاي زندگي خود برجسته و آشكار سازيم.(46)

عناصر اصلي فرهنگ اسلامي‏

ارتباط انسان با خدا و جهان طبيعت، يعني اصول دين، توحيد، نبوت و معاد كه فلسفه، نام جديد آن را شناخت بينش‏هاي انساني يا هستي‏شناسي مي‏گذارد.
2 - ارزش‏ها، همان خوب و بدهاست؛ اسلام يك سلسله خوب و بدهاي ثابت و ابدي را به ما ارايه مي‏دهد. اين بدان معنا نيست كه احكام در هيچ زماني تغيير نمي‏كند، بلكه احكام اموري جزيي و تغييرپذيرند و منظور از ارزش‏هاي ثابت، اصول ارزش و مباني است.
3 - عنصر سوم شيوه‏هاي رفتاري خاص، از آن بينش‏ها و ارزش بر مي‏خيزد. اين سه، عناصر اصلي فرهنگ اسلام‏اند؛ يعني آنچه را بايد بدان معتقد باشيم، خوب و بد، شيوه رفتار ما را مشخص مي‏كند. اين همان اصول دين، اخلاق، و احكام اسلامي است. لهجه‏ها، لباس‏هاي گوناگون محلّي، كيفيّت گويش‏ها و ... ارتباطي با فرهنگ ندارد.
انسان نبايد پيرو دشمنان خدا شود و رنگ دشمن به خود بگيرد. بلكه بايد استقلال خود را حفظ كند. اين كه لباس يقه داشته باشد يا نه، به اسلام مربوط نيست. شايد اين مسئله زماني نشانه استقلال باشد، امّا عنصر اصلي فرهنگ اسلام نيست.(47)

ارزش‏هاي ديني در فرهنگ اسلامي‏

دين): شناخت خدا و ايمان به او و پرستش او هدف اساسي نظام عقيدتي اسلامي است. قرآن مجيد در اين زمينه مي‏فرمايد:
"و ما خلقتُ الجِنَّ و الانس الاّ ليعبدون(48)؛ ما جن و انس را نيافريديم مگر براي عبادت."
خداشناسي و پرستش خدا، بنيان استواري است است كه نه تنها حركت دائمي انسان را به سوي كمال و رشد تضمين مي‏كند، بلكه به مشكلي اطمينان‏بخش جلو كج روي‏هاي فردي و گروهي را نيز مي‏گيرد انسان را به خدا مي‏پيوندد و از پليدي‏ها، بيدادگري‏ها، هوا و هوس و گرايش‏هاي بي‏ارزش و خودخواهي‏ها، مي‏رهاند و تسليم خدا مي‏گرداند. نيز انسان را از شر طاغوت‏ها و از نفوذ قدرت‏هاي اهريمني آزاد مي‏سازد.(49)
2 - پرور روح عدالت‏خواهي: عدالت از اركان اصلي زندگي انسان است. جامعه‏اي كه در آن ستم و بي‏عدالتي برقرار باشد، انسانيت انسان در آن جامعه نابود مي‏گردد. جامعه‏اي است اسلامي كه در آن نظام عدل الهي حاكم باشد. در اين جامعه، كار و كوشش اساس مالكيت است. در چنين جامعه‏اي استثمار و بهره‏كشي از انسان‏ها، گناه نابخشودني است. از نظر اسلام رسالت پيامبران اقامه عدل است.(50)
قرآن مجيد در اين باره مي‏فرمايد:
لَقَدْ ارسلنا رُسلَنا بالبيّناتِ و انزلنا معهم الكتاب و الميزان لِيقومَ الناسُ بالقسط
ما رسولان خود را با دلايل روشن فرو فرستاديم و با آن‏ها كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم به عدالت قيام كنند.
3 - مسئوليت فردي: از ديدگاه اسلام، فرد هم مسئول اعمال خويش است و هم نسبت به اجتماع خود مسئوليّت‏هايي دارد و پي‏آمدهاي كارها و حركت‏ها
و رفتارهاي او نيز متوجه خودش مي‏باشد. از سوي ديگر، بي‏تفاوتي و تعهّد نداشتن به مسائل اجتماعي هم به شدّت نكوهيده شده است. اميرالمؤمنين علي(ع) در اين زمينه فرمود:
كُلُّكم راع وكُلكُم مَسْئوُلٌ عَنْ رَعيتَّهِ؛(51)
همه شما در برابر يكديگر مسئول هستيد."
4 - پرورش روح اجتماعي: در فرهنگ اسلامي، حركت براي حل امور مسلمانان، به اندازه‏اي اهميّت دارد كه پيامبر عظيم الشأن اسلام مي‏فرمايد:
مَنْ اَصْبَحَ وَ لَمْ يَهْتَمَّ بِاُموُرِ الْمُسْلِمين فَلَيْسَ بمُسْلِم(52)
كسي كه صبح كند و در حل دشواري‏هاي مسلمانان اهتمام نورزد، مسلمان نيست.

تفاوت‏هاي تبادل فرهنگي با تهاجم فرهنگي‏

دانش، مرزهاي ميان ملّت‏ها را در هم شكسته و پديد آمدن سيستم‏هاي ارتباطي، جوامع پراكنده انساني را در يك مجموعه فرهنگي يگانه، جاي داده است. به اين ترتيب، مجموعه‏اي به نام دهكده جهاني در اثر ارتباط و نزديكي و روزافزون ملت‏هاي گوناگون، انتقال ارزش‏ها و تأثير و تأثرهاي متقابل فرهنگ، باي گستردگي و سرعت باور نكردني در حال انجام است.
ولي، بايد ميان دو مقوله تبادل فرهنگي و تهاجم فرهنگ تفاوت گذاشت. رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت آيةاللَّه خامنه‏اي در اين زمينه مي‏فرمايد:
تهاجم فرهنگي با تبادل فرهنگي متفاوت است. تبادل فرهنگي لازم است و هيچ ملّتي از اين كه معارفي را در تمام زمينه‏ها - از جمله فرهنگ فره گ و مسائلي كه عنوان فرهنگ به آن اطلاق مي‏شود - از ملّت‏هاي ديگر بياموزد، بي‏نياز نيست. در هميشه تاريخ همين طور بوده و ملّت‏ها در رفت و آمدهايشان با يكديگر، آداب، زندگي، خلقيات، علم، نحوه لباس پوشيدن، آداب و معاشرت، زبان، معارف و دين را از هم فرا گرفته‏اند. اين مهم‏ترين مبادله ملّت‏ها با هم بوده كه از تبادل اقتصادي و كالا هم مهم‏تر بوده است.(53)
هم چنين در جاي ديگري رهبري معظم انقلاب اسلامي در اين باره مي‏فرمايد:
ما ايراني هستيم؛ بايد بگرديم همان چيزي را كه متعلّق به خود ماست پيدا كنيم. البته اين به اين معنا نيست كه زيبايي‏هاي ديگران را ياد نگيريم. انسان هر چيز خوب و زيبايي را از ديگران مي‏آموزد، اما خوب است آن را در فرهنگ خودش حل كند و از آن استفاده كند. من يك وقت كه پيرامون فرهنگ صبحت مي‏كردم گفتم: گرفتن فرهنگ ديگران ايرادي ندارد، منتها همان طور كه جسم انسان عنصر خارجي را دو جور مي‏گيرد، فرهنگ ديگران را هم دو جور مي‏شود گرفت. يك وقت هست كه انسان يك غذايي را كه ويتامين‏هاي گوناگوني در آن هست مي‏خورد، با بزاق دهانش مخلوط مي‏كند و به داخل معده مي‏فرستد. معده انسان آن مواد لازم را كه با بينش مناسب است مي‏گيرد و مواد زايد آن را دفع مي‏كند. اين گرفتن سالم است. اما يك وقت هست كه يك نفر را مي‏خوابانند، دست و پايش را هم مي‏بندند، يك آمپولي را كه خود او نمي‏خواهد در بدنش تزريق مي‏كنند. اين يك جور گرفتن مواد بيگانه است كه با آن قبلي يكسان نيست. حالا اگر آن كسي كه به بدن تزريق مي‏كند يك طبيب دلسوز و علاقه‏مندي بود، مي‏گوييم روي چشم. اما اگر دشمن بود تكليف چيست؟ الآن ما داريم فرهنگ بيگانه را متأسفانه اين طور، مصرف مي‏كنيم؛ يعني يك چيزي را همين طور به بدن ما وصل كرده‏اند و تزريق مي‏كنند؛ ما هم هيچ عكس‏العملي انجام نمي‏دهيم. آن وقت همين كه گفته مي‏شود تهاجم فرهنگي، يك عده‏اي خيال مي‏كنند طرف قضيه آن‏ها هستند.و حال اين كه تهاجم فرهنگ از طرف غرب و از طرف دشمن است و ما بايد بيداري باشيم. به دشمن كه نمي‏شود گفت آقا دشمني نكن! طبيعت دشمن، دشمني است. من و شما بايد بيدار باشيم و نگذاريم دشمني كند. بله ما اگر در معلومات غرب چيز مناسبي را يافتيم، مثل يك انسان سالمي كه مي‏نشيند غذايي را مي‏خورد، خوبش را جذب مي‏كند و بدش را دفع مي‏كند، بايد خوبش را بگيريم و جذب كنيم؛ يعني همان طور كه يك موجود زنده، با عامل خارجي برخورد مي‏كند. چرا بايد فرهنگ بيگانه را اين گونه به ما تزريق كنند؟ در حالي كه ما خودمان مي‏توانيم آنچه را كه مناسب است انتخاب كنيم، ولي امروز عكس اين است. منتها با سوزن تزريق نمي‏كنند، بلكه با راديو و تلويزيون و كتابچه، مُد و مجله و تبليغات و جار و جنجال تزريق مي‏كنند.(54)
گرفتن دانش و مهارت‏هاي گوناگون و كشف مجهولات و نمونه برداري از ابزارها و وسايل كار از ديگر ملّت‏ها، بخشي از تبادل فرهنگي است. اين همان چيزي است كه اسلام هم آن را تأييد كرده و بر آن تأكيد نموده است. پيامبر اكرم(ص) فرمود:
اُطلبُ الْعِلْمِ و لو كان بالصّينِ(55)؛ دانش فرا بگيريد، هر چند لازم باشد به چين برويد".
بنابراين، تبادل فرهنگي كه همان ارتباط منطقي و درست فرهنگ‏هاست، مي‏تواند در پيشرفت ارزش‏هاي انساني و به‏سازي زندگي بشر سودمند افتد؛ زيرا همه مردم جهان از تجربه آگاهي و باورهاي درست يكديگر بهره مي‏برند و از آزمايش "روش‏هاي نادرستِ آزموده شده" بي‏نياز مي‏شوند. بر اين اساس، بايد از تبادل فرهنگي استقبال كرد.
البته بايد توجه داشت كه نخستين شرط پيروزي در عرصه تبادل فرهنگي، خودباوري، اعتماد به نفس، شناخت، ايمان به ارزش‏هاي انساني - الهي فرهنگ خودي است.

فصل سوّم: سابقه تاريخي تهاجم فرهنگي‏

و تازه نيست كه در قرن بيستم و با پيروزي انقلاب اسلامي به وجود آمده باشد، بلكه پيشينه‏اي به طول تاريخ دارد. به رغم پندار ماده گرايان و برخي روشن‏فكران مادّي، جنگ تاريخ، جنگ اقتصادي و تضاد طبقاتي نيست، بلكه در همه جنگ‏هاي تاريخ، در واقع، جنگ فرهنگي و جنگ اقتصادي و ارزش‏ها بوده است.(56) مبارزه پيامبران الهي با مظاهر استكبار و طاغوت‏ها در طول تاريخ، نبرد دو فرهنگ بوده است: فرهنگ متعالي حق مدار و فرهنگ باطل. فرهنگ حق بينش توحيدي و اعتقاد به آزادي و آزادي انسان‏ها از غل و زنجير معبودها و طاغوت‏هاي بيروني و خواهش‏ها و هوا و هوس‏هاي دروني و برپايي قسط و عدل در جهان را ترويج مي‏كند و فرهنگ باطل در بر دارنده دوگانه پرستي، بردگي و بندگي انسان‏ها، اسارت بت‏هاي گوناگون، پيروي از هواهاي نفساني و حاكميت جور و ستم است.(57)
سرنوشت پيامبراني چون نوح، ابراهيم، موسي، عيسي، لوط، هود، شعيب، صالح و ... كه در قرآن كري بدان‏ها اشاره شده است، اين حقيقت را تأييد مي‏كند. بنابراين، تهاجم فرهنگي چيزي نيست كه امروزه به عنوان شيوه‏اي جديد به كار رود، بلكه در طول تاريخ بشر به شكل‏هاي مختلف عليه انبياي الهي و حركت‏هاي انقلابي به كار گرفته شده است.(58) و در طول تاريخ پر ماجراي اسلام، دشمن بارها از اين ابزار استفاده كرده است. داستان غم‏انگيز و عبرت‏آموز مسلمانان در اندلس نمونه‏اي از اين تهاجم است. تجديد حيات فرهنگي (رنسانس) در غرب و ظهور انديشه و فرهنگ جديد ملاك‏ها و ارزش‏هايي را عرضه كرد كه با فرهنگ و ارزش‏هاي جامعه‏هاي ديگر، تفاوت اساسي داشت. پيشرفت‏هاي فن‏آوري و ايجاد تمدن صنعتي در غرب، به نوبه خود به گسترش ارزش‏هاي نو كمك كرد.اين فرهنگ جديد زمينه را براي ظهور قدرت‏هاي سرمايه‏داري و نظام كاپيتاليستي فراهم كرد.
قدرت‏هاي جديد غربي كه به منابع دست نخورده‏اي براي استحكام و گسترش نظام سرمايه‏اي خود نياز داشتند، دست به استعمار سرزمين‏هاي جهان زده و كشورهاي آفريقايي آسيايي را زير سلطه خويش گرفتند. بروز استعمار، الزاماً تحولات و دگرگوني‏هاي اجتماعي و فرهنگي را در سرزمين‏هاي زير سلطه پديد آورد.
استعمارگران غربي براي تثبيت سلطه خود به زدودن "موانع فرهنگي" در كشورهاي زير سلطه خود دست زدند. ساختن مدرسه‏ها به سبك غربي، وارد كردن كالاهاي ساخت فرنگ و نيز راه انداختن جريان‏هاي سياسي و مذهبي از جمله اقدام‏هاي آنان براي مقابله با "فرهنگ بومي" است. آشنايي جوامع گوناگون شرقي از جمله سرزمين‏هاي اسلامي با تحولات غرب و نيز نفوذ عناصر آموزشي ديده، در مراكز تصميم‏گيري حكومت‏ها و بي‏خبري رهبران، زمينه را براي نفوذ فرهنگ غرب آماده ساخته است. رجال و نويسندگان سرزمين‏هاي اسلامي كه پيشرفت‏هاي علمي و اجتماعي غرب آنان را سخت تحت تأثير خود قرار داده بود، به نوبه خود مبلّغ فرهنگ جديد غربي شدند. جور و ستم حاكمان و فساد درباريان و طبقات بالا ورشكستي اوضاع اقتصادي و اجتماعي از يك سو، زمينه را براي تحول مهيّا مي‏ساخت و از سوي ديگر، راه را براي نفوذ سازمان‏هاي غربي مانند فراماسونري باز مي‏كرد.(59)
پس از تجزيه امپراطوري عثماني بسياري از سرزمين‏هاي اسلامي به صورت كشورهاي جديدي بر اساس ناسيوناليسم شكل گرفتند. استعمار غرب به طور غير مستقيم در اين كشورها به گسترش فرهنگ خود پرداخت.در اين شرايط جريان‏هاي اصلاح‏طلب كه واهان دگرگوني‏هاي اجتماعي و سياسي بودند، زمينه رشد پيدا كردند. برخي از اين جريان‏ها وابسته بودند و برخي نيز به طور خودجوش و تنها تحت تأثير دگرگوني‏هاي جهان غرب به اصلاح‏طلبي گراييده بودند.
البته در بيشتر كشورها به ويژه كشورهاي اسلامي، اين مسئله با مبارزه ضد استعماري همراه بود. توده مردم اين كشورها بيشتر به مبارزه با استعمار و استقرار عدالت تكيه داشتند، اما رهبران و روشن‏فكران به دمكراس و آزادي مي‏انديشيدند. تمامي روشن‏فكراني كه درس خوانده غرب بودند و يا با فرهنگ آن آشنايي داشتند، به تقليد از رنسانس، خواستار تحول فرهنگي و مذهبي در جامعه اسلامي بودند. غرب نيز به نوبه خود به چنين جرياناتي دامن مي‏زد و يا خود جنبش‏هايي را به راه مي‏انداخت.
مانع عمده‏اي كه در سر راه غرب براي نفوذ در سرزمين‏هاي اسلامي وجود داشت، فكر ديني و فرهنگ اسلامي بود كه هيچ گونه نفوذ فرهنگي، اقتصادي و سياسي غرب را تحمل نمي‏كرد.
اصلاح‏طلبان به طور عمده سه گروه‏اند:
1. اصلاح طلباني كه دين جديدي را عرضه مي‏كردند كه مي‏توان تمامي آنان را "وابسته" دانست. فرقه‏هايي مانند قاديانيه در هند، وهابيت در عربستان و بهايي‏گري در ايران.
2. روشن‏فكراني كه اساساً رنگ مذهبي نداشتند و اصلاح‏طلبي آنان بدين معني بود كه دين را مانع هر گونه تحول و پيشرفتي مي‏دانستند و خواستار حذف دين از شئون اجتماعي - سياسي بودند. در اين افرادي مانند آخوندزاده و ميرزا مِلْكم‏خان از اين گروه بودند.
3. كساني كه به تلفيق ارزش‏هاي جديد غربي و فرهنگ اسلامي معتقد بودند و ستيزگي با مذهب را روا نمي‏دانستند.
به طور كلي، هر سه گروه معتقد بودند كه براي رسيدن به قافله تمدن و پيشرفت مي‏بايست تحولي فرهنگ در جامعه صورت گيرد. آنان چاره اين كار را در دين يايي مي‏دانستند و از شعار سه گانه فراماسونري يعني "آزادي، برادري، برابري" هواداري مي‏كردند.(60)

پيشينه تهاجم فرهنگي غرب در ايران‏

پي دو علت است: 1. علت پذيرندگي؛ 2. علت فاعلي.
تا زماني كه روح فرهنگي مستقل در جامعه‏اي زنده است و آحاد مردم به ويژه انديشمندان نسبت به حقيقت آن فرهنگ اشراف دارند، هرگز امكان ندارد فرهنگ ديگري بر آن جامعه هجوم آورده و آن را نابود كنند.
تاريخ بيانگر اين حقيقت است ك فرهنگ‏هاي زنده از تمامي فرهنگ‏ها بهره برده و آن‏ها را در خود حل كرده‏اند. اما وقتي به هر دليلي، روح حاكم بر فرهنگ ملي از ميان برود و مردم، به ويژه انديشمندان آشنايي خود را با آن فرهنگ از دست بدهند، آن فرهنگ آسيب‏پذير شده و پذيراي هر فرهنگ مسلط ديگري مي‏گردد. اين حالت انفعالي علّت پذيرندگي است. در اين صورت، فرهنگ بيگانه مي‏تواند به سرعت در اين فرهنگ فراگير شود، تا جايي كه ماهيت آن را نيز تغيير دهد. اين علت دوم را در علّت فاعلي گويند.
تاريخ ايران از گذشته تا به امروز شاهد دگرگوني‏ها و تحولات بنيادين بوده است. در زمان حمله "اسكندر مقدوني" به ايران، فرهنگ ايراني در حال ركود بود و برژنسكي فعاليت‏هاي آموزشي هيئت‏هاي ميسيونري را در ايران گسترده توصيف مي‏كند. وي مي‏افزايد:
با تدريس ميسيونرها به منظور آموزش ادبيات غربي، رياضيات، علوم و انجيل، مدرسه‏ها تأسيس شد. آن‏ها مي‏خواستند ايران را تغيير دهند و به صراحت مي‏گفتند مدرسه‏هاي ما طعمه‏هايي است كه با آنها مسلمانان را شكار مي‏كنيم. هيئت‏هاي ميسيونري در ايران، از قدرت و ارتباطات قومي با حكومت برخوردار بودند. مقام‏هاي آمريكايي به دربار ايران گفته بودند كه اعضاي كليساي انجيلي شغل‏هاي مهمي دارند، و اگر ايران مي‏خواهد در آمريكا سابقه خوبي داشته باشد، به يقين به سود تهران است كه اثر خوبي در ميانشان بر جاي بگذارد.(61)

فصل چهارم: شيوه‏هاي تهاجم فرهنگي‏

سال‏ها تجربه در چپاول و غارت، به خوبي پي برده‏اند كه براي تداوم سلطه، ناچارند روش‏هاي گوناگون و جديدتري به كار گيرند. از اين رو، به شيوه‏هاي مختلف فرهنگي و اجتماعي روي آورده‏اند و از اين راه با نفوذ در فرهنگ كشورهاي ديگر، به ويژه كشورهاي اسلامي مي‏كوشند تا مردم را متقاعد سازند كه معيارها و ارزش‏هاي ارائه شده از سوي آنان، خواسته ملّت‏ها و متناسب با جايگاه والاي انسان متمدّن و پيشرفته است.
كشور اسلامي ما نيز از جمله كشورهايي است كه آماج اين يورش فرهنگي بوده و هست. گرچه تهاجم فرهنگ استكبار جهاني به ايران، پيشينه‏اي دراز دارد، اما تحول بخش فرهنگي در جامعه ايران، به طور مشخص از زمان رضاخان شروع شد. اين حركت شوم كه جهت اجراي اصول ديكته شده استعمارگران با خشونت وحشيانه‏اي همراه بود، نقطه عطفي در مبارزه با رهنگ پر بار اسلام به شمار مي‏آيد.
مبارزه با حجاب و ترويج بي‏حجابي، جلوگيري از برگزاري مجالس مذهبي و سوگواري اهل بيت(ع)، در انزوا قرار دادن روحانيت و خلع لباس آنان، برگزاري مراسم‏هاي سياسي به شيوه غربيان، بستن مدرسه‏هاي علوم ديني و... اموري بود كه استبداد رضاخاني براي استحاله فرهنگي از آنها بهره جست.