back page fehrest page  

فضاء وضو: مقصود از فضا چيزى وسيع تر از مكان و جا است و شامل هوا هم مى شود.

[ 333]

فضله: مدفوع حيوانات.
فطريه: مراد زكات فطره است.
فقّاع: آب جو.
فقير: كسى كه خرج ساليانه خود و عيالاتش را ندارد.
فى سبيل الله: در راه خدا، كارى كه نفعش به مسلمانان برسد; مانند ساختن مسجد، پل و مانند آنها.

« ق »

قبض: در اختيار گرفتن.
قُبُل: پيش، كنايه از عضو جنسى كه در جلو بدن قرار دارد.
قتل: كشتن.
قتل نفس محترمه: كشتن كسى كه خونش از نظر شرعى محترم است و نبايد كشته شود.
قذف: نسبت زنا يا لواط به كسى دادن.
قرائت: خواندن، خواندن حمد و سوره در نماز.
قرار نفع: شرط بهره و سود در

[ 2]

دادن قرض.
قربت مطلقه، قصد قربت: اين دو جمله در موردى گفته مى شوند كه اصل عمل معلوم باشد ولى واجب بودن يا مستحب بودن آن روشن نباشد; بنابراين بايد عمل را بدون اين كه نيت واجب يا مستحب كند بجا آورد.
قربت: نزديك، نزديك به واقع و حقيقت.
قرشيه: زن سيّده، زنى كه از طرف پدر به نضربن كنانه كه از اجداد رسول خدا(صلى الله عليه وآله)است برسد; خلاصه زنى كه از قبيله قريش محسوب مى شود.
قرعه: نوشتن نام مورد نظر بر كاغذ و مانند آن و به هم ريختن آنها و برداشتن يكى از آنها.
قرحه، قروح: دُمل، زخم چركين، جمع آن قروح است.
قرينه: نشانه، علامت.
قصاص: تلافى به مثل در كشتن

[ 334]

عمدى و جراحات بدنى.
قسم: سوگند، سوگند به نام خداوند براى انجام كار پسنديده يا ترك كار ناپسند.
قصد اقامه: تصميم مسافر بر ماندن ده روز يا بيشتر در يك محل.
قصد انشاء: تصميم بر ايجاد يا ابراز امر اعتبارى مانند قصد نكاح و زوجيت، يا قصد طلاق و قطع زوجيت و مانند اينها.
قصد رجاء: اميد ثواب داشتن براى عمل، انجام دادن عمل به احتمال اين كه مورد خواسته خداوند است.
قصد مافى الذمه: قصد و نيت تكليفى كه واقعاً بر عهده انسان است ولى خصوصيات آن معلوم نباشد.
قصد وجه: انجام دادن عمل با نيت واجب يا مستحب.
قصيل: دانه هاى جو كه هنوز در خوشه است; براى علوفه حيوان

[ 2]

مصرف مى شود.
قضا: قضاوت كردن; انجام عمل پس از گذشتن وقتى كه برايش مقرر شده.
قيام متصل به ركوع: قيام پيش از ركوع به نحوى كه از حال قيام به ركوع رود.
قنوت: اطاعت، تواضع در برابر خداوند، دست ها را در نماز در مقابل صورت گرفتن و ذكر و دعا خواندن.
قى: استفراغ.
قيّم: سرپرست، كسى كه بر اساس وصيت يا حكم حاكم شرع مسئول كارهاى يتيم و غيره مى شود.
قيمى: قيمى در برابر مثلى گفته مى شود; مراد چيزهايى است كه هركدام قيمت على حده دارند مانند حيوانات و جواهرات.

« ك »

كافر: كسى كه اعتقاد به توحيد و نبوت يا هردو يا معاد به تفصيلى كه در

[ 335]

مسأله (107) بيان شد نداشته باشد.
كافر حربى: كافرى كه با مسلمانان در حال جنگ است.
كافر ذمى: اهل كتاب كه در پناه حكومت اسلامى طبق مقررات خاصى زندگى مى كنند.
كافه علما: همه علما.
كبار ورثه: وارثان بزرگسال ميت.
كثيرالشك: كسى كه زياد شك مى كند.
كفاره: عملى كه انسان براى كار خلافش بايد انجام دهد.
كفاره جمع: كفاره جمع عبارت است از يك بنده آزاد كردن و شصت روز روزه گرفتن و شصت فقير را سير كردن.
كفالت: ضمانت.
كفو: هم شأن، هم طراز شرعى و عرفى انسان.
كفيل: ضامن.
كيفيت عمل: چگونگى كار.

[ 2]

« گ »

گِل ارمنى، گِل داغستان: گِل ارمنى و گِل داغستان دو قسم از گِل هاى معدنى هستند كه براى معالجه بعضى مرض ها استفاده مى شوند.

« ل »

لازم: واجب، گفته مى شود فرق بين واجب و لازم اين است كه هرگاه مجتهد دليل لازم بودن امرى را از آيات و روايات استفاده كند و بتواند به شارع مقدس نسبت دهد از او به واجب تعبير مى شود و هرگاه از راه ديگر مانند دليل عقل، لازم بودن امرى را بفهمد و نشود آن را به شارع استناد داد از او به لازم تعبير مى شود. و همين تفاوت را در تعبير به احتياط واجب و لازم بايد در نظر داشت. ولى فكر نمى كنيم اين فرق صددرصد در جميع موارد مراعات شده باشد; به هرحال براى مقلد فرق نمى كند امر واجب باشد يا لازم، احتياط لازم

[ 336]

باشد يا واجب، بايد آن امر را انجام دهد و احتياط را مراعات كند.
لازم الوفاء: بايد به آن عمل شود.
لغو: بى فايده يا بيهوده.

« م »

مأموم: پيرو، كسى كه در نماز به امام جماعت اقتدا مى كند.
مؤلفة قلوبهم: كسانى كه با دادن زكات و صدقات به آنان به دين اسلام مايل مى شوند يا در جنگ به مسلمانان كمك مى كنند; به مسأله (1933) مراجعه شود.
مؤنه: مخارج، هزينه.
مابه التفاوت: مقدار تفاوت بين قيمت دو چيز، معمولا تفاوت بين جنس صحيح و معيب ملاحظه مى شود.
مال الاجاره: مالى كه بايد مستأجر بابت اجاره بپردازد.
مال المصالحه: مالى كه مورد توافق و سازش قرار گرفته باشد.

[ 2]

ماليت شرعى: چيزى كه از نظر اسلام ماليت داشته باشد مانند مال مشروعى كه با ضوابط شرعى مشخص شده باشد.
ماه هاى شمسى: ماه هاى شمسى از فروردين شروع و به اسفند ختم مى شود.
ماه هاى هلالى: ماه هاى هلالى همان ماه هاى قمرى است و از محرم شروع مى شود و به ذيحجه پايان مى يابد.
مباح: كارى كه از نظر شرعى انجام و تركش برابر باشد.
مباشرت: انجام كارى به دست خود، انجام معامله بدون واسطه كسى.
مبتدئه: زنى كه براى اولين بار عادت مى شود.
مبطلات نماز: چيزهايى كه نماز را باطل مى كند.
متجاوز: معناى متعدى را دارد.

[ 337]

متجاهر به فسق: كسى كه آشكارا گناه مى كند.
متصور: چيزى كه قابل درك و تصور باشد.
متعدى: كسى كه بر ديگرى تجاوز و خسارت زند.
متعه: زنى كه به همسرى موقت مردى درآمده.
متنجس: چيزى كه پاك بوده ولى در اثر برخورد با نجس آلوده شده باشد.
متهم: كسى كه مورد تهمت است.
متولى: سرپرست.
متولى وقف: كسى كه سرپرستى وقف را دارد.
مثل، مثلى: مثلى چيزى را گويند كه مانند آن در بيرون باشد; مانند پول طلا، نقره، اسكناس، حبوبات، مصنوعات ماشينى و مانند آنها.
مثقال شرعى: مقدار آن هيجده نخود است.

[ 2]

مثقال صيرفى: همان مثقال معمولى است.
مثقال معمولى: مقدار آن بيستوچهار نخود است.
مجتهد: كوشا، كسى كه در فهم احكام الهى به درجه اى رسيده كه مى تواند احكام الهى را از مدركش به خوبى استنباط كند.
مجتهد جامع الشرايط: مجتهدى كه داراى شرايط مرجعيت تقليد است.
مجراى طبيعى: مسير طبيعى هرچيز، معمولا در خارج شدن بول، مدفوع و منى ذكر مى شود.
مجزى: كافى، ساقط كننده تكليف.
مجهول المالك: مالى كه صاحبش معلوم نباشد.
محارب: كسى كه با مردم و مقررات عمومى و اجتماعى و دينى آنان وارد جنگ شده و عملا افساد مى كند.
محتضر: كسى كه در حال جان كندن است.

[ 338]

محتلم: كسى كه در خواب منى از او خارج شده.
محجور: كسى كه از تصرف در اموالش ممنوع شده.
مُحدث: كسى كه حدث اصغر، يعنى چيزى كه وضو را باطل مى كند; يا حدث اكبر، يعنى چيزى كه غسل را واجب مى كند; از او سر زده است.
محذور: كنار گذاشته شده; آنچه از آن پرهيز شده است.
محرز: روشن، قطعى، يقينى، ثابت شده.
مَحرَم، محارم: كسى كه به انسان محرم است و ازدواج با او حرام است. جمع آن محارم است.
مُحرِم: كسى كه در حال احرام حج يا عمره باشد.
محصن: مردى كه زن دارد با شرايط مقرره.
محصنه: زنى كه شوهر دارد با شرايط مقرره.

[ 2]

محظور: ممنوع.
محفوظ: حفظ شده; نگهدارى شده.
محل اشكال، محل تأمل: اين دو جمله در موردى به كار برده مى شود كه مرجع تقليد نتوانسته حكم قطعى را بفهمد و ابراز كند; مقلد مى تواند احتياط كند يا به مرجع تقليد ديگرى با شرايطش مراجعه كند.
مخرج: مجراى طبيعى.
مخرج بول و غائط: مجراى طبيعى خارج شدن ادرار و مدفوع.
مخمس: چيزى كه خمس آن داده شده.
مخير است: هرگاه در فتوى گفته شود مخير است; مقلد لازم نيست يك طرف به خصوصى را انجام دهد; ولى بايد يكى از دو طرف يا اطراف را انتخاب كند.
مدّ: پيمانه اى كه تقريباً ده سير كه 750 گرم است گنجايش داشته باشد.

[ 339]

مدعى: خواهان، كسى كه براى خودش حقى قائل است.
مَذْى: رطوبتى كه پس از تحريك شهوانى و ملاعبه از انسان خارج مى شود.
مرتد: مسلمانى كه كافر شده.
مرتد فطرى: كسى كه از پدر يا مادر مسلمان به دنيا آمده و مسلمان بوده ولى از اسلام خارج شده.
مرتد ملى: كسى كه از پدر و مادر غيرمسلمان به دنيا آمده و پس از مسلمان شدن كافر شده.
مرجوح شرعى: چيزى كه از نظر شرع مناسب نباشد.
مردار: حيوانى كه خود مرده يا بدون شرايط مقرره در شرع كشته شده باشد.
مزارعه: قراردادى كه بين مالك زمين و زارع منعقد مى شود كه بر اساس آن مالك مقدارى از محصول را صاحب مى شود.

[ 2]

مس: لمس كردن; رساندن جايى از بدن به جايى.
مسافت شرعى: هشت فرسخ مستقيم يا رفت و برگشت.
مساقات: آبيارى كردن; قراردادى بين صاحب باغ و باغبان منعقد مى شود كه بر اساس آن باغبان در برابر آبيارى و تربيت درختان حق استفاده از مقدار معين از ميوه باغ را پيدا مى كند.
مستحاضه: كسى كه خون استحاضه مى بيند.
مستحب: پسنديده، مطلوب، چيزى كه مورد درخواست شارع است ولى واجب نيست; مى تواند او را ترك كند ولى هرگاه براى خدا انجام داد ثواب دارد.
مستطيع: توانا، كسى كه امكانات و شرايط سفر حج و انجام مناسك حج را داشته باشد.
مستهلك: چيزى در چيز ديگر به

[ 340]

نحوى منحل شود كه نام و چيزى از او باقى نمانده باشد.
مسح: دست كشيدن; دست كشيدن به پيش روى سر و روى پاها در وضو.
مسكر، مسكرات: چيزى كه مست كننده است; جمع آن مسكرات است.
مسكين: بيچاره، كسى كه از فقير زندگى را سخت تر مى گذراند.
مس ميت: لمس كردن انسان مرده.
مشروع: آنچه كه از نظر اسلام شرعيت دارد.
مشقّت: سختى، رنج، دشوارى.
مصالحه: سازش، آشتى.
مضاربه: قراردادى است كه بين صاحب مال و عامل منعقد مى شود كه بر اساس آن صاحب مال در درآمد از مال با عامل شريك مى شود.
مضطربه: زنى كه عادت ماهيانه اش منظم نيست.
مضمضه: چرخانيدن آب در دهان.

[ 2]

مطلقاً: بدون قيد و شرطى كه قبلا يا بعداً گفته شده يا مى شود.
مطهر، مطهرات: پاك كننده; جمع آن مطهرات است.
مظالم: چيزى كه در ذمه انسان است ولى صاحب آن معلوم نيست; يا دسترسى به آن ممكن نباشد; مثل اين كه انسان بدهكار باشد ولى صاحب آن را نمى شناسد و يا دسترسى به او ندارد.
مظلوم: كسى كه به او ظلم شده.
معامله فضولى: معامله اى كه بدون اجازه صاحب مال انجام شده.
معصيت كبيره: گناه بزرگ.
مغبون: كسى كه سرش كلاه رفته و متضرر شده.
مفصل: جايى كه عضوى از عضو ديگر جدا مى شود.
مفطر، مفطرات: چيزى كه روزه را باطل مى كند; جمع آن مفطرات است.
مفلس: ورشكسته، كسى كه

[ 341]

دارائيش كمتر از بدهكاريش باشد.
مقررات شرعيه: وظايف و تكاليفى كه از طرف شريعت مقدسه تعيين شده.
مكروه: ناپسند، نامطلوب، چيزى كه انجام ندادنش مورد نظر شارع است ولى انجامش حرام نيست.
مكلف: انسانى كه بالغ و عاقل است.
ملاعبه: بازى كردن.
مميز: بچه اى كه خوب و بد را تمييز مى دهد.
منصوب: كسى كه از طرف حاكم شرع تعيين شده.
منى: ماده لزجى كه مبدء تكون انسان و حيوان است.
موالات: پشت سرهم، پياپى انجام دادن.
موجر: كسى كه ملكى را اجاره مى دهد.
موقوف عليهم: افراد يا طبقات يا

[ 2]

اصنافى كه چيزى براى آنان وقف شده.
موقوفه: چيزى كه وقف شده.
مهرالسنه: پانصد درهم نقره سكه دار كه مهريه حضرت زهرا(عليها السلام)بوده.
مهرالمثل: آنچه كه متعارف است در مقدار مهريه زن هايى مثل زن مورد نظر تعيين مى كنند.
ميت: مرده، جسد بى جان انسان.

« ن »

ناسيه: زنى كه وقت عادت ماهيانه خود را فراموش كرده.
ناصبى، نواصب: كسى كه دشمنى و عداوت اهل بيت(عليهم السلام)را دارد و اظهار عملى هم مى كند. جمع آن نواصب است.
نافله: نماز مستحبى
نبش قبر: شكافتن قبر.
نجس: پليد، ناپاك.
نرى: بيضه.

[ 342]

نفاس: خونى كه پس از زايمان از رحم خارج مى شود.
نفساء: زنى كه خون نفاس مى بيند.
نصاب: مقدار معينى است از طلا، نقره، گندم، جو، خرما، كشمش و تعداد معينى از گاو و گوسفند كه زكات در آنها واجب مى شود.
نكاح: ازدواج.
نكاح دائم: ازدواج هميشگى.
نكاح موقت: ازدواج محدود.
نماز آيات: نماز مخصوصى است كه در مواردى نظير زلزله و گرفتن خورشيد و ماه واجب مى شود.
نماز احتياط: نماز مخصوصى است كه بدون سوره براى جبران ركعت يا ركعات مورد شك بجا آورده مى شود.
نماز استسقاء: نمازى كه با كيفيت مخصوص براى طلب باران خوانده مى شود.
نماز جماعت: نمازى كه با دو نفر يا

[ 2]

بيشتر به امامت يكى از آنها خوانده مى شود.
نماز جمعه: دو ركعت نمازى كه روز جمعه با شرايطى به جاى نماز ظهر با جماعت خوانده مى شود.
نماز خوف: نماز يوميه را شكسته با كيفيت مخصوصى كه در حال ترس از دشمن خوانده مى شود.
نماز شب: هشت ركعت نماز مستحبى است كه به صورت دو ركعتى پس از نيمه شب، مخصوصاً در ثلث آخر شب خوانده مى شود.
نماز شفع: دو ركعت نماز مستحبى كه پس از هشت ركعت نماز شب خوانده مى شود.
نماز طواف: دو ركعت نماز است كه در مراسم حج و عمره پس از طواف كعبه خوانده مى شود.
نماز عيد: دو ركعت نماز مخصوصى است كه روز عيد فطر و قربان خوانده مى شود.

[ 343]

نماز غفيله: دو ركعت نماز مخصوصى كه شايسته است پس از نماز مغرب تا وقتى كه سرخى در طرفى كه خورشيد غروب كرده باقى است خوانده شود.
نماز قصر، نماز مسافر: نماز چهار ركعتى كه در سفر با شرايط مخصوص دو ركعت خوانده مى شود.
نماز قضا: نمازى كه پس از گذشتن وقتش خوانده مى شود.
نماز مستحب: نمازى كه بجا آوردن آن واجب نيست ولى شايسته است.
نماز ميت: نماز مخصوصى كه بر ميت انسانى خوانده مى شود.
نماز واجب: نمازى كه بر انسان واجب است.
نماز وتر: يك ركعت نماز مستحبى كه پس از نماز شفع خوانده مى شود.
نماز وحشت، نماز ليلة الدفن: دو ركعت نماز مخصوصى است كه شب

[ 2]

اول پس از مرگ انسان برايش خوانده مى شود.
نماز يوميه: نماز روزانه، نمازهاى واجب شبانه روزى كه هفده ركعت است.
نهى از منكر: بازداشتن از عملى كه در شريعت مقدسه زشت و حرام است.
نوافل شبانه روزى: مجموع يازده ركعت نماز شب و نافله هاى نمازهاى واجب پنج گانه است.
نوافل يوميه: نمازهاى مستحبى شبانه روزى كه سىوچهار ركعت است.
نيت: قصد، تصميم انجام عمل.

« و »

واجب: امرى كه انجام دادن آن از نظر شرعى الزامى است.
واجب تخييرى: واجبى است كه انسان اختيار دارد بين اين كه آن را يا ديگرى را انجام دهد مانند كفاره افطار

[ 344]

عمدى روزه ماه رمضان، به غير حرام، كه انسان اختيار دارد بين اين كه يك بنده آزاد كند; يا شصت روز روزه بگيرد; يا شصت فقير را سير كند.
واجب عينى: واجبى است كه بايد هرمكلف آن را بجا آورد و انجام دادن ديگرى اثرى ندارد; مانند نماز و رزوه.
واجب كفايى: واجبى است كه هرگاه يك نفر يا بيشتر آن را انجام دهند تكليف از ديگران ساقط مى شود; ولى هرگاه هيچيك آن را انجام ندهند همه معصيت كرده اند مانند كفن كردن ميت و دفن آن.
واجب مضيّق: واجبى است كه وقت عمل برابر خود عمل است مانند روزه كه امساك از مفطرات از اذان صبح است تا مغرب.
واجب موسّع: واجبى است كه وقت انجام عمل بيشتر از خود عمل است مانند نماز صبح كه وقت آن از طلوع فجر است تا طلوع آفتاب.

[ 2]

وارث: كسى كه از مرده ارث مى برد.
واقف: كسى كه چيزى را وقف كرده.
وثيقه: سپرده، گروى.
وجه: صورت، عنوان.
وَدى: رطوبتى كه گاهى پس از بول كردن مشاهده مى شود و پاك است.
وديعه: امانت.
وَذى: رطوبتى كه گاهى پس از منى مشاهده مى شود و پاك است.
ورّاث: كسانى كه از مرده ارث مى برند.
وصل به سكون: وصل كردن كلمه به كلمه بعد در حالى كه آخر كلمه بى حركت باشد.
وصى: كسى كه مسئول انجام وصيتى مى شود.
وصيت، وصايت: سفارش،توصيه اى كه انسان براى كارهاى پس از مرگش به ديگرى

[ 345]

مى كند.
وضو: شستن صورت و دست ها از آرنج تا سر انگشت و مسح سر و پاها با نيت وضو.
وضوى ارتماسى: شستن صورت و دست ها با فرو بردن آنها در آب با نيت وضو.
وضوى ترتيبى: شستن صورت و دست ها با ريختن آب بر آنها به قصد وضو.
وضوى جبيره: وضو گرفتن در حالى كه در محل وضو مرهم يا چيزى باشد.
وَطى: لگدمال كردن; كنايه از عمل جنسى است.
وطن: محل اصلى يا جايى كه انسان براى اقامت و زندگى خود اختيار كرده.
وقف: چيزى كه قابل خريد و فروش و نقل و انتقال نيست مگر در موارد خاص.

[ 2]

وقف به حركت: ظاهر كردن حركت آخر كلمه در حال وصل نكردن كلمه به كلمه بعد.
وقف خاص: وقف براى طبقه يا صنف خاص.
وقف عام: وقف براى عموم مردم يا فقرا.
ولايت: سرپرستى، صاحب اختيار.
ولىّ: كسى كه از طرف شريعت مقدسه سرپرستى شخص يا اشخاصى را دارد; مانند پدر و پدربزرگ و مجتهد جامع الشرايط.
ولىّ شرعى طفل: پدر و جد پدرى ولىّ طفلند و در نبودن آنان كسى كه از طرف حاكم شرع تعيين مى شود. و از او به قيّم هم تعبير مى شود.
ولىّ مقتول: كسى كه از مقتول ارث مى برد غير از زن و شوهر.
ولىّ ميت: سرپرست ميت، مرد نسبت به همسر مرده اش ولايت دارد

[ 346]

و بر ديگران مقدم است; و در غير زن و شوهر ولى ميت يا اولياء ميت كسانى هستند كه در ارث بر ديگران مقدمند.

« ه »

هبه: بخشش.
هديه: تحفه، ارمغان.

« ى »

يائسه: زنى كه سنش به حدى رسيده كه عادت زنانه نمى شود. در قرشيه بنابر مشهور پس از پايان شصت سال، و در غيرقرشيه بعد از پايان پنجاه سال است.
والسلام عليكم و رحمة الله وبركاته
سيد محمد مرتضوى
بهار 1378
back page fehrest page