معرفت چيست ؟

محمد حسين طالبى

چكيده

علم معرفت‏شناسى همانند علم منطق، يكى از پايه‏هاى نظرى مكاتب فلسفى به‏شمار مى‏رود به طورى كه مى‏توان گفت كه شناخت‏شناسى در هر مكتب فلسفى تعيين‏كننده مرزهاى آن مكتب است. دانشمندى كه به لحاظ حوزه معرفت‏شناسى شكاك باشد در روش فلسفى خود نيز شيوه شكاكانه را برمى‏گزيند. همچنان كه اگر فعاليت ذهنى و فكرى خود را در نظريه شناخت، محدود به داده‏هاى حسى كند به لحاظ فلسفى، تجربه‏گرا خواهد بود. در مقابل، فيلسوفانى كه در حل معضلات فلسفى پا را فراتر از حواس مى‏گذارند، در تحقيقات فلسفى خود به مدد احكام عقل درصدد بيان گزاره‏هاى فلسفى برمى‏آيند. به عبارت ديگر، تعيين نوع نگاه معرفت‏شناسانه تاثير بسزايى در شيوه فلسفيدن دارد. مثلا، ايده‏اليست‏ها، جهان را يكسره ذهنى مى‏پندارند; زيرا ايشان برد معرفت‏بشر را عرصه ذهن و پندار دانسته و آن را نسبت‏به جهان خارج از ذهن انكار مى‏كنند. علم معرفت‏شناسى نه تنها بر وجودشناسى، بلكه بر علوم نظرى ديگر نيز تاثير عميق دارد به طورى كه مى‏توان آن را سنگ زيربناى علوم ديگر يا به تعبيرى، مادر ساير علوم دانست. معرفت‏شناسى به عنوان يك علم مستقل، سابقه زيادى در ميان علوم ندارد. ريشه‏هاى تحقيقات نظام‏مند اين علم در چارچوب يك علم مستقل را مى‏توان در انديشه‏هاى دكارت، لاك و لايپ نيتس يافت. از آن به بعد بود كه معرفت‏شناسى به مثابه شاخه‏اى از علوم فلسفى گرديد. هر علم مستقلى داراى موضوعى خاص مى‏باشد; علم معرفت‏شناسى نيز از اين قانون مستثنا نيست. همچنان كه از عنوان اين علم پيداست، معرفت موضوع آن مى‏باشد. حال بايد دانست كه معرفت چيست.

اين مقاله در ابتدا درصدد توضيح معناى واژه «معرفت‏» از منظر فيلسوفان غرب برآمده، سپس به نقد و ارزيابى آن پرداخته و اشكالاتى را كه بر اساس يافته‏هاى فيلسوفان مسلمان متوجه آن تعريف است‏بيان مى‏كند.

1- تعريف شناخت

اولين بار واژه «شناخت‏» در فلسفه سقراط به روايت افلاطون به كار برده شد به طورى كه فيلسوفان پس از او تحت تاثير افكارش قرار گرفته و آن را به «باور صادق موجه‏»، (True Justified belief) تعريف نمودند. اما جان لاك در كتاب رساله‏اى درباره ازواژه‏«فهم‏»، (Understanding) استفاده كرده و به اين لحاظ، معرفت را به معنايى وسيع‏تر از باور صادق موجه دانسته است; زيرا اصطلاح «فهم‏» هم تصورات و هم تصديقات را در برمى‏گيرد در حالى كه واژه «شناخت‏» طبق تعريف مذكور شامل تصورات نمى‏باشد. سقراط و افلاطون كلمه علم و شناخت را به معناى مختلف به كار برده‏اند به طورى كه گاهى آن را درمقابل اصطلاح «جهل‏» و گاهى «خطا» و گاهى «ظن‏» قرار داده‏اند.

الف. علم و جهل

افلاطون در كتاب «جمهورى‏» وجود يك مفهوم را در ذهن، علم و آگاهى و عدم آن را در ذهن، جهل و نادانى دانسته است.

ب. علم و خطا

سقراط به روايت افلاطون معتقد بود كه اگر مفهوم موجود در ذهن مطابق با واقعيت‏خارجى از ذهن باشد، آن مفهوم، علم ناميده مى‏شود وگرنه خطاست. در اين‏جا علم به معناى صدق، (truth) و خطا به معناى كذب، (untruth) مى‏باشد.

تفاوت بين اين دو مورد استعمال، دو چيز است: 1. معناى علم در اين اصطلاح، محدودتر از معناى علم در اصطلاح پيشين است. 2- در اصطلاح سابق به جنبه حكايت‏گرى مفهوم يعنى وجود ذهنى‏اش توجه نشده بلكه به جنبه وجودش در ذهن نظر شده است. در حالى كه اين امر در اصطلاح دوم علم، برعكس است.

ج. علم و پندار

افلاطون در كتاب «منون‏» و نيز «تئاتتوس‏» از قول سقراط مى‏گويد: اگر مفهوم در ذهن، ثابت‏باشد، علم ناميده مى‏شود. در غير اين صورت، پندار است. ولى تفاوت ميان علم و پندار را چنين توضيح مى‏دهد كه اگر اعتقاد داراى دليل محكم باشد، علم است وگرنه پندار خواهد بود; چه اين‏كه دليل محكم سبب ثبات اعتقاد و فقدان آن موجب سستى و عدم ثبات آن - پندار - در ذهن مى‏باشد. از اين‏رو، علم با تشكيك از بين نمى‏رود در حالى كه پندار با تشكيك متزلزل مى‏گردد. مثلا، وقتى كسى به پشتوانه براهين هندسى اعتقاد دارد كه مجموع زواياى‏يك مثلث‏180 درجه است مى‏گوييم اوبه اين مطلب علم دارد، اما وقتى او اين براهين را نداند، صرف دانستن تساوى مجموع زواياى يك مثلث‏با 180 درجه، نوعى ظن محسوب مى‏شود.

اهميت تفكيك بين علم و پندار و شناخت دقيق حقيقت آن دو از زمان سقراط تاكنون ذهن معرفت‏شناسان را به خود مشغول نموده است. هر چند تعبير آن‏ها از علم و پندار متفاوت مى‏باشد. جان لاك به جاى واژه پندار از كلمه «حكم‏»، (judgement) استفاده كرده و به دنبال تفكيك ميان علم و حكم بوده است. اين جايگزين در آثار كانت نيز به چشم مى‏خورد. گروهى از فيلسوفان لغت «باور» را به جاى پندار و حكم قرار داده و تفكيك ميان علم و باور را دنبال كرده‏اند. اين جايگزينى‏سبب شده‏است‏تادرعلم‏معرفت‏شناسى بحث از تساوى يا تفاوت پندار و باور پديد آيد. اسپينوزا از علم به «علم كافى‏» و از پندار به «علم ناكافى‏» تعبير نموده است. ويليام جيمز در آثار خود از علم به «علم يقينى‏» و از پندار به «علم محتمل‏» ياد مى‏كند.

به هر حال تعريف علم و معرفت‏به «پندار (باور) صادق موجه‏» در كلمات سقراط به روايت افلاطون وجود دارد، گرچه او از پذيرش اين تعريف، سر باز مى‏زند، اما اين امر سبب شده است تا معرفت‏شناسان معاصر غرب شناخت را به «باور صادق موجه‏» تعريف نمايند.

2- تحليل اجزاى تعريف معرفت

چون موضوع علم معرفت‏شناسى، معرفت و شناخت است و معرفت‏شناسان مغرب زمين آن را به «باور صادق موجه‏» تعريف مى‏كنند اين بخش از اين نوشتار به تحليل اجزاى تعريف مزبور مى‏پردازد.

الف. باور

اولين عنصر اساسى در تعريف شناخت، باور است. باور به اعتقادى گفته مى‏شود كه قطعى و جزمى باشد. به بيان ديگر، آن حالت عميق روانى كه در عقيده انسان نسبت‏به امرى پيدا مى‏شود، به طورى كه احتمال مخالف آن را كاملا نادرست و بى‏اساس بداند، باور نام دارد. پس در هر باور دو ركن وجود دارد:

1. اعتقاد به صادق بودن متعلق باور; يعنى اعتقاد به مطابق بودن آن با واقعيت‏خارجى;

2. قطعى بودن اين اعتقاد; نه ظنى بودن يا مشكوك بودن آن.

ب. صادق

چون ممكن است متعلق باور ناصحيح و مخالف باشد، گو اين‏كه شخص صاحب‏باور، اعتقاد به درستى آن دارد، معرفت‏شناسان گفته‏اند كه متعلق باور در يك معرفت‏بايد در واقع نيز صادق باشد. مفهوم صدق در تعريف معرفت‏به معناى مطابق بودن يك گزاره خبرى با واقعيت‏خارجى‏است. اگر گزاره‏اى خبرى با واقعيت‏خارجى‏مطابق‏نباشدآن گزاره صادق نيست.

پس هميشه صدق و كذب در حوزه معرفت، صفت گزارش دادن از عالم واقعيت قرار مى‏گيرد. از اين‏رو، چون فقط گزاره خبرى توان گزارش دادن از واقعيت دارد، صادق و كاذب بودن، صفت معرفتى كه به شكل گزاره نباشد - يعنى مفرد باشد - واقع نمى‏شود; زيرا مفرد، توان گزارش دادن از وقوع يا عدم وقوع امور ندارد.

همچنين گزاره‏هاى انشايى نيز نمى‏توانند متصف به صدق و كذب شوند; چون صلاحيت گزارش دادن و حكايت نمودن از واقعيت را ندارند.

بنابر آنچه كه گذشت صادق بودن يك معرفت داراى دو شرط است:

1.آن‏معرفت‏به‏صورت‏گزاره‏باشدنه‏مفرد;

2. آن گزاره اخبارى باشد نه انشايى.

ج. موجه

ممكن است‏باور صادق در ذهن صاحب باور، با دليل و برهان همراه نباشد. اين امر باعث‏ناپايدارى‏وبى‏ثباتى‏باورمى‏شود. به اين دليل معرفت‏شناسان گفته‏اند كه معرفت‏بايد در ذهن ثابت و پايدار بماند. پس بايد با دليل و برهان همراه باشد; يعنى اعتقاد جازم به يك گزاره صادق بايد از دليل صدق آن گزاره ناشى شود. از اين‏رو ايشان قيد «توجيه‏»، (justification) را در تعريف معرفت وارد كرده‏اند.

ويتگنشتاين در اين باره مى‏نويسد: «كسى مى‏تواند بگويد "من مى‏دانم" كه بتواند دليل اثبات آن معلوم را ارائه كند. كسى كه نسبت‏به چيزى متقاعد مى‏شود بايد بتواند آن را با دليل و برهان براى ديگران روشن سازد.»

3- نقد تعريف معرفت

موضوع يك علم بايد جامع مشترك موضوعات مسائل آن علم باشد; يعنى عنوانى عام كه همه موضوعات قوانين موجود در يك علم را تحت پوشش قرار مى‏دهدموضوع‏آن‏علم به شمار مى‏آيد.

فيلسوفان مسلمان معتقدند موضوع علم معرفت‏شناسى، علم در مقابل جهل است. نه علم در مقابل پندار. بنابراين، موضوع علم معرفت‏شناسى از اين منظر، عام‏تر از باور صادق موجه مى‏باشد. چنانچه بخواهيم «باور صادق موجه‏» را موضوع علم معرفت‏شناسى قرار دهيم بايد از پژوهش درباره چند نوع معرفت - كه باور صادق موجه نيستند - در اين دانش چشم‏پوشى كنيم. به علاوه تعريف كردن علم و معرفت‏به باور صادق موجه موجب بروز مشكلات ديگرى مى‏گردد كه ذيلا به همه آن‏ها به طور اختصار اشاره مى‏شود:

الف. خروج مبحث علم حضورى از حوزه معرفت‏شناسى

يكى از تقسيمات علم، تقسيم آن به علم حضورى و علم حصولى - مفهومى - است. اين تقسيم، نوعى تقسيم عقلى و داير بين نفى و اثبات است; زيرا اطلاع و آگاهى انسان از واقعيت‏هاى خارجى يا مستقيما و بدون واسطه هيچ مفهومى صورت مى‏گيرد و يا با كمك مفهوم و صورت ذهنى حاصل مى‏شود. در صورت اول، معرفت را حضورى و در صورت دوم آن را حصولى گويند. مثلا علم و آگاهى هر كس به وجود خويش يا حالت‏هاى نفسانى خود مانند: غم، شادى، شجاعت، ترس، هيجان، گرسنگى، سيرى، دانايى، نادانى و ... از نوع علم حضورى است; چون درك اين واقعيت‏هاى خارجى بدون واسطه مفهوم ذهنى صورت مى‏گيرد. به بيان ديگر، انسان در معرفت‏هاى حضورى مستقيما وجود خارجى معلوم را درك مى‏كند. اما اطلاع از يافته‏هاى تجربى مثل آگاهى از قوانين علم فيزيك يا شيمى كه به وسيله مفهوم و صورت‏هاى ذهنى حاصل مى‏شود از نوع علم حصولى است. به عبارت ديگر، انسان در اين نوع علم مستقيما پى به وجود خارجى اشياء نمى‏برد، بلكه از راه شناخت صورت‏هاى ذهنى و مفهومى، آن‏ها را مى‏شناسد.

اگر تعريف معرفت‏به «باور صادق موجه‏» پذيرفتنى باشد بايد علم حضورى را به سه دليل از حوزه معرفت‏شناسى بيرون راند. در حالى كه معرفت‏حضورى نيز نوعى معرفت است. آن سه دليل عبارتند از:

1. علم حضورى «باور» نيست; زيرا متعلق باور همواره يك گزاره است و گزاره نوعى علم حصولى است.

2. علم حضورى، «صادق‏» نيست.

صدق و كذب در حوزه مطابقت مفاد و مفهوم يك گزاره با واقعيت‏خارجى و عدم اين مطابقت مطرح مى‏شود. به بيان ديگر، صادق و كاذب، هر دو صفت مفهوم - گزاره - واقع مى‏شوند. جايگاه مفاهيم در حوزه علم حصولى است. بنابراين، علم حضورى كه وجود واقعيت‏خارجى است نه مفهوم مطابق يا غير مطابق با آن، متصف به صدق و كذب نمى‏گردد.

از اين‏جا روشن مى‏شود كه عناوين صادق و كاذب، در اصطلاح فيلسوفان ملكه و عدم ملكه مى‏باشند; يعنى محدود به تصديقات در حوزه علم حصولى‏اند. از اين‏رو، تعريف معرفت‏به «باور صادق موجه‏» علم حضورى را در برنمى‏گيرد.

3. علم حضورى، موجه نيست.

يكى از ويژگى‏هاى علم حضورى اين است كه چون با مفاهيم ذهنى سر و كار ندارد، تفكر و استدلال هم در آن راه نمى‏يابد. بنابراين، توجيه‏پذير نمى‏باشد.

ب. خروج تصديقات ظنى از حوزه معرفت‏شناسى

پيش از اين در توضيح مفهوم باور گفته شد كه اعتقاد جازم يكى از اركان باور است. بنابراين، تصديقات ظنى چون جزمى و قطعى نيستند باور نمى‏باشند و از اين طريق از حوزه علم معرفت‏شناسى خارج مى‏گردند. اين در حالى است كه همه منطق‏دانان‏ارسطويى،تصديقات‏ظنى‏رانوعى از معرفت و علم حصولى مى‏دانند.

ج. خروج مفاهيم تصورى از دايره شناخت

چون معرفت در نزد فيلسوفان غرب بايد صادق باشد و صدق، وصف گزاره‏هاى توصيفى (خبرى) واقع مى‏شود، بنابراين، همه مفاهيم تصورى - يعنى مفردات و گزاره‏هاى انشايى - از دايره علم خارج مى‏گردند. مسلما تصورات مفرد صادق يا كاذب نيستند; چون نمى‏توان آن‏ها را مطابق يا غيرمطابق با واقع دانست، هر مفهوم مفرد حكايت ذاتى از محكى خود مى‏كند; يعنى فقط حكايت از اجزا و مقومات مفهومى خود مى‏كند و نظرى به وجود يا عدم آن‏ها در عالم واقعيت ندارد و لذا مى‏توان سؤال از وجود يا عدم آن نمود. مثلا، كلمه «آب‏» دلالت‏بر مفهوم H2O مى‏كند.به‏طورى كه اگر موجود گردد، مايع بوده و در دماى 100 درجه سانتيگراد تحت فشار يك اتمسفر به جوش مى‏آيد.

البته لازمه اين امر فقط آگاه بودن از وضع لغوى كلمه «آب‏» است. ولى صرف تصور آن هيچ دلالتى بر بودن يا نبودن آب در عالم واقعيت ندارد. به خلاف وقتى كه مى‏گوييم:«آب در ليوان است.»كه با آن خبر ازوجودآب در عالم خارج از ذهن مى‏دهيم. همچنين گزاره‏هاى انشايى نيز قابل صدق و كذب نيستند; چون از هيچ واقعيتى حكايت‏نمى‏كنندبلكه‏خود، واقعيت‏سازند.

اغلب منطق‏دانان مسلمان و برخى از انديشمندان مغرب‏زمين مثل دكارت در تامل سوم از كتاب تاملات گفته‏اند كه تصورات، نمى‏توانندصادق‏وياكاذب‏باشند.

علاوه‏برهمه آنچه كه گذشت دو اشكال ديگر نيز در اين‏جا رخ مى‏نمايد. خلاصه آن دو اين است كه: اولا، باور تنها به تصديقات تعلق مى‏گيرد. بنابراين، مفاهيم تصورى هرگز متعلق باور واقع نمى‏شوند و از اين طريق از تعريف رايج معرفت در غرب خارج مى‏گردند. در حالى كه همه تصورات، نوعى علم‏در مقابل جهل‏اند.

ثانيا، تصورات، قابل استدلال و توجيه‏پذير نيستند; چه اين‏كه نتايج استدلال همواره گزاره‏هاى خبرى‏اند. پس مطابق تعريف مزبور، تصورات، معرفت نخواهند بود.

د. خروج تصديقات كاذب از حوزه معرفت

صادق بودن باور، شرط لازم معرفت است. به اين لحاظ اگر گزاره‏اى صادق نباشد اصلا معرفت نيست. نتيجه اين‏كه هيچ يكى از تصديقات غيرمطابق با واقع، معرفت نيستند. اين در حالى است كه اين گزاره‏ها در منطق ارسطويى، نوعى علم و معرفت محسوب مى‏شوند.

ه. خروج بديهيات اوليه از حوزه معرفت

گزاره بديهى گزاره‏اى است كه تصديق نمودن نسبت‏حكميه در آن نيازمند استدلال نباشد و درستى آن روشن و واضح باشد، به خلاف گزاره نظرى. گزاره‏هاى بديهى نيز به دو بخش تقسيم مى‏شوند:

1. آن‏هاكه اثبات‏پذيرند; يعنى مى‏توان از راه استدلال، درستى آن‏ها را اثبات نمود.

2. بديهياتى كه اثبات‏ناپذيرند; يعنى ذكر دليل براى آن‏ها محال مى‏باشد. چون استدلال بر آن‏ها مستلزم دور است.

فيلسوفان مسلمان اين نوع از گزاره‏ها را «بديهيات اوليه‏» ناميده‏اند. گزاره بديهى اولى گزاره‏اى است كه تصور كردن موضوع و محمول و نسبت‏بين آن دو براى پى بردن به درستى گزاره كافى باشد. مثل گزاره‏هاى «اجتماع دو نقيض محال است.» و يا «هر پديده‏اى نيازمند به علت است.»

آوردن قيد «توجيه‏» در تعريف شناخت‏سبب مى‏شود كه گزاره‏هاى بديهى اولى، معرفت نباشند. در حالى كه بخشى از اين گزاره‏ها - مثل اصل تناقض - زيربنايى‏ترين اصول معارف بشر را تشكيل مى‏دهند.

و. خروج مبحث‏حدسيات از عرصه علم معرفت‏شناسى

يكى ديگر از اقسام گزاره‏هاى بديهى، گزاره‏هاى حدسى هستند. پى بردن به درستى اين گزاره‏ها از راه فكر و استدلال و چينش مقدمات صغرى و كبرى صورت نمى‏گيرد، بلكه مبدا تصديق اين نوع گزاره‏ها، حدس قوى و قطعى است كه فقط در بعضى از انسان‏هاى با ذكاوت اتفاق مى‏افتد. گاهى از حدس به «الهام‏» نيز تعبير مى‏شود. وجود چنين تصديقاتى نزد منطق‏دانان امرى مسلم بوده كه جايگاه بحث از آن‏ها، علم معرفت‏شناسى است. اگر معرفت‏به معناى «باور صادق موجه‏» باشد، گزاره‏هاى حدسى، جزو معارف بشر نخواهند بود; چون اين گزاره‏ها، موجه نبوده و از راه دليل به دست نمى‏آيند.

ى. «باور» انگاشتن معرفت در اثر خلط حيثيت‏هاى مختلف

يكى از نكات مهمى كه هر دانشمند بايد متوجه آن باشد شناسايى جنبه‏هاى مختلف يك امر است كه گاهى بى‏توجهى به تفكيك آن‏ها از يكديگر باعث‏بروز اشتباهات، مشكلات و مغالطه‏هايى در نتيجه‏گيرى مى‏گردد. مثلا يك جسم، از يك جهت موضوع علم فيزيك و از جهتى ديگر، موضوع علم شيمى و از جهت‏سوم، موضوع علمى ديگر واقع مى‏شود. توجه به اين تعدد جهات، مباحث و مسائل اين علوم را از هم جدا ساخته و از درهم‏آميختگى‏علوم‏مختلف‏جلوگيرى‏مى‏كند.

گزاره‏اى كه در ذهن شخص عالم وجود دارد داراى جهات مختلف است:

الف. حيثيت ارتباط گزاره با واقعيت‏خارجى: بحث از اين‏كه «آيا گزاره ذهنى، داراى واقعيت‏خارجى هم است‏يا خير؟» يعنى «آيا گزاره صادق است‏يا نه؟» مربوط به اين جهت مى‏شود. واضح است كه پژوهش پيرامون اين جهت گزاره مربوط به علم معرفت‏شناسى است.

ب. حيثيت ارتباط گزاره با شخص عالم: به اين معنا كه شخص تا چه ميزان به نسبت موجود - نسبت‏ميان‏موضوع‏ومحمول - در گزاره اعتقاد دارد. آيا به آن گزاره باور و اعتقاد قطعى دارد يا اعتقاد ظنى؟ و يا اصلا به آن شك دارد؟

مسلم است كه اين حيثيت ارتباطى گزاره با حيثيت‏سابق، تفاوت زيادى دارد. اين حيثيت، روان‏شناختى است و در علم روان‏شناسى مورد بحث و گفت‏وگو قرار مى‏گيردوبرخلاف‏حيثيت پيشين - جايگاه بحث از آن، علم معرفت‏شناسى نيست.

غفلت از تفكيك اين دو جهت در يك گزاره، سبب شده است كه معرفت‏شناسان معرفت را به «باور ...» تعريف نموده و آن را موضوع علم معرفت‏شناسى قرار دهند. از اين‏رو خلط بين اين دو جهت‏سبب بروز مشكلات و ابهاماتى در برخى از مباحث معرفت‏شناسى‏شده‏است.درمعرفت‏شناسى بايد از علمى كه در مقابل جهل است‏بحث نمود نه از علمى كه در مقابل ظن يا شك قرار مى‏گيرد.

ز.خود متناقض‏بودن تعريف شناخت

پيش از اين گذشت كه سقراط - به روايت افلاطون در كتاب منون - معرفت را ثابت، و پندار و باور را ناثابت مى‏داند. از اين‏رو، معرفت و باور در دو ويژگى ثبات و عدم ثبات نقيض يكديگرند. معرفت‏شناسان كه باور را يكى از اركان تعريف معرفت‏به شمار آورده‏اند، نقيضى را در تعريف نقيض قرار داده‏اند. اين در حالى است كه به عقيده منطق‏دانان اگر يكى از اجزاى تعريف با معرف، تباين كلى داشته باشد، تعريف باطل است.

خ. روشن بودن معناى «شناخت‏» و مبهم بودن مفهوم «باور صادق موجه‏»

رمز و راز ذكر تعريف اشيا اين است كه معرف، به وسيله مفهوم معرف از خفا درآمده و ابهامش برطرف گردد. از اين‏رو، يكى از شرايط تعريف اين است كه مفهوم معرف‏بايدنزدعقل،روشن‏ترازمعرف‏باشد.

در حالى كه مفهوم علم و شناخت كه همه آن را نزد خود مى‏يابند واضح‏تر از مفهوم «باور صادق موجه‏» است. به همين دليل است كه معرفت‏شناسان در هر يك از واژه‏هاى باور، صدق و توجيه، اختلاف نظر دارند. ولى مفهوم علم در مقابل مفهوم جهل كاملا روشن و واضح است. بنابراين، نمى‏توان «باور صادق موجه‏» را كه در روشنى و وضوح به پاى مفهوم علم و معرفت نمى‏رسد معرف آن قرار داد.

نتيجه

شناخت‏با همه اهميتش داراى تعريف صحيحى در فلسفه غرب نيست. تعريف رايج معرفت در ميان معرفت‏شناسان، باور صادق موجه است. اين تعريف داراى اشكالات متعدد مى‏باشد. از جمله اين‏كه لازمه آن، خروج بخش عمده‏اى از معارف بشرى از دايره معرفت است. مثل علم حضورى، تصديقات ظنى و يا كاذب، تصورات، بديهيات اوليه و حدسيات. همچنين‏تعريف‏مذكورعلاوه بر اين‏كه خود متناقض است، خفى‏تر از معرف، نيز مى‏باشد.

بنابراين، بهتر است كه مراد از معرفت، علم در برابر جهل باشد نه باور در برابر ظن و يا شك، تا بتواند همه انواع معارف بشرى را شامل شود.

منبع:فصلنامه معرفت، شماره 42.