سـخـنـم را قـطـع كـرده گـفت : بايد تمام كتاب را بخوانم , سپس حكم كنم اكنون يك سومش را خوانده ام وان شا اللّه امشب آن را به پايان مى برم تا فردا حكمم را اجرا كنم .
گفتم : سرورم ! چيزى جز سرعت در كار نمى خواهم .
گفت : فردا بعد از ظهر بيا.
رفـتم ودر وقت مقرر به آنجا آمدم , ديدم دادستان دم در ايستاده ومرا در آغوش گرفت وبا احترام فوق العاده گفت : ـ جناب دكتر ـ هرچه در اين كتاب آمده , مورد تصديق من است ومن به همه اش ايمان دارم .
اشك شوق از ديدگانم جارى شد وباور نمى كردم آنچه رامى شنيدم .
سـپس گفت : بفرما! اكنون حكمت را مى نويسم وهمانا اگرميليون ها مصرف مى كردى كه كتابت ايـنـچـنـين مشهور شود, نمى شد,چرا كه برخى از دوستانم از پايتخت , كتابت را از من خواسته اند وتوراسلمان رشدى قفصى مى نامند!.
خـداى را شـكـر وسپاس فراوان گفتم كه دگر بار مرا يارى كرد ودرهمان دادگاهى كه داستان رضاعت در آن اتفاق افتاده بود, براى بار دوم مرا نصرت داد وكتاب را كه برايش بدى مى خواستند, بحمداللّه به خوبى مبدل شد.
جناب دادستان حكم را صادر كرد وآن را به كاتب داد تا با تايپ بنويسد سپس روبه من كرده گفت : از شـما خواهش مى كنم ده جلد ازاين كتاب را به من بدهيد تا به دوستانم هديه كنم واگر دوست داشتى بقيه كتاب هارا به صاحبانش كه از آنها گرفته شد, بازگردانيم .
گـفـتـم : پـس از گرفتن حكم , خودم اين كاررا انجام مى دهم به هرحال كتابهايى را كه دادستان خـواسـتـه بـود, تحويلش دادم , سپس بنا به درخواست كاتبان دادگاه , بيش از ده جلد نيز بر آنها تـوزيـع كـردم جناب دادستان پس از آنكه حكم دادگاه را شخصا امضا كرد, آن را به من تحويل داد سـپـس دسـتـور داد بـه كـاتـبش كه ساير كتابهاى توقيف شده را به اتومبيلم حمل كند بعد از آن گذرنامه ام را به من بازگرداند وخدا حافظى كرد.
مـن از آنـجـا بـيـرون آمـدم در حـالى كه از خوشحالى , زمين گنجايشم را نداشت كتابهارا هم به صـاحـبانش برگرداندم ودر هر كتاب ,يك نسخه از حكم دادگاه گذاشتم از آن به بعد كتاب در همه جا حتى درقهوه خانه , بدون هيچ ترس وخوفى , دست بدست مى شد.
وچـون هـر مـمـنـوعـى , مـرغوب است , همين منع موقت كارى كردكه كتاب خيلى مشهور شود وانـقـلابـى فـكـرى بر پا نمايد وهمچنين به سببش بسيارى ديگر از مسلمانان مستبصر شدند وبه مذهب اهل بيت گرويدند.
((وخـدا كـافـران را بـا همان خشم وغضبى كه داشتند, بى آنكه هيچ غنيمتى بدست آورند, نا اميد بـرگـردانيد ومؤمنين از كارزار رها شدند كه خدا خود آن راكفايت كرد وهمانا خداوند بسيار توانا وقدرتمنداست )) ((333)).
بـه پاريس بر گشتم در ضمن نامه هاى رسيده , نامه رئيس جمهورى آقاى زين العابدين بن على را يافتم .
بـهرحال از آن همه كرامت ها كه ديده ام وهمچنان به فضل اهل بيت (ع ) نيز مى بينم , بسيار خرسند هستم وبه آنها مباهات مى كنم .
وآخر دعوانا ان الحمدللّه رب العالمين والصلاة والسلام على اشرف الانبيا والمرسلين سيدنا ومولانا محمد وآله الطيبين الطاهرين .
محمد تيجانى سماوى تونسى .