فراتر از زمان و مكان

صداى زنگوله شترها، از رسيدن قافله حجاج خبر مى داد. همدان حال و هواى ديگرى داشت و شادى موج مى زد و صداى همهمه بچه ها و هلهله زنان شنيده مى شد. كاروان كه به مركز شهر رسيد، گوسفندان يكى پس از ديگرى ذبح شدند و حاجى ها گذشتند. دم به دم صداى صلوات بلند مى شد.

حمزه نيز به حج رفته بود. همسر، فرزندان و برادر حاج حمزه براى استقبال آمده بودند و در ميان جمعيت دنبال او مى گشتند همسرش او را شناخت و به برادر شوهرش گفت : آن جاست ، حاج حمزه آن جاست .

بچه هاى حاج حمزه خود را به پدرشان رساندند و پس از روبوسى ، با تعجب به سر تراشيده پدرشان نگاه كردند. طولى نكشيد كه برادر و همسر حاج حمزه نيز به آنان پيوستند و در ميان صلوات بستگان او را به خانه بردند.

يك ساعتى نگذشته بود كه برادر حاج حمزه پرسيد:

- حاجى ، چرا ناراحتى ؟ الان بايد خوشحال باشى .

- چه بگويم ؟ يكى از همشهرى ها در راه گم شد. چند ساعت بعد متوجه غيبت او شديم ؛ اما هر چه جست و جو كرديم ، او را نيافتيم . حتما تا به حال خوراك درندگان شده . برادر حمزه آهى كشيد و گفت :

- قسمتش اين بوده . از جهتى هم سعادتمند شد؛ چون از خانه خدا باز مى گشت و همه گناهانش آمرزيده شده بود. اگر هم مرده باشد، حتما اهل بهشت است .

- مرد بيچاره نمى دانم خانواده اش با شنيدن اين خبر چه مى كنند.

برادر حمزه با كنجكاوى از او پرسيد: راستى او كه بو؟ ما مى شناختيم ؟

جعفر بود.

- كدام جعفر؟!

- پسر مرحوم اكبر هيزم فروش .

- چه مى گويى برادر؟ او كه يك هفته پيش بازگشت .

- اين غير ممكن است .

- آرى .

- ولى ... چطور چنين چيزى ممكن است ؟

- چيز زيادى نمى دانم . فقط شنيده ام كه او يك هفته زودتر از بقيه برگشته است .

- برخيز برويم و ببينيم ماجرا از چه قرار است ؟

- الان ؟

- آرى ، همين الان .

حاج حمزه و برادرش به خانه جعفر رفتند و در زدند. زن جعفر در را باز كرد:

- سلام كرد حاج حمزه ، زيارت قبول .

- سلام حال شما چطور است ؟

- به مرحمت شما. با زحمت هاى جعفر چه مى كنيد؟ او مى گفت در مكه شما را حسابى به زحمت انداخته .

- نه خواهر، چه زحمتى . پس همشهرى بودن به چه دردى مى خورد؟ الان كجاست ؟

- براى كارى رفته به يكى از روستاها. شب بر مى گردد. بفرماييد تو و گلويى تازه كنيد.

- خيلى ممنون . شب باز مى گرديم كه او هم باشد.

حمزه و برادرش خداحافظى كردند و به خانه باز گشتند و تا شب ، مشغول پذيرايى از ميهانان شدند.

شب دوباره حاج حمزه و برادرش سراغ حاج جعفر رفتند. حمزه با ديدن جعفر گفت : خداى من ، تو زنده اى يا من خواب مى بينم ؟ مرد حسابى تو الان بايد در شكم درندگان باشى .

اين را گفت و همديگر را در آغوش گرفتند. جعفر آنها را به خانه برد و چاى آورد و پيش آنان نشست . حمزه پرسيد:

- چه شد كه زنده ماندى ؟ ما سر ظهر متوجه شديم كه نيستى و همه جا را گشتيم ، ولى ... .

- حمزه جان ماجرايش مفصل است . من بافاصله زيادى از شما خوابيده بودم . به قدر خسته بودم كه متوجه حركتتان نشدم . هنگامى هم بيدار شدم ، ديدم همه رفته اند. بدون اين كه بدانم كجا مى روم ، به راه افتادم . نصف روز راه رفتم و به خانه اى رسيدم . با خود گفتم اين خانه در اين بيابان جه مى كند؟ خوب است بروم كمى آب و غذا بگيرم و راه را بپرسم .

به در خانه كه رسيدم ، دربان با آغوش باز مرا پذيرفت و به نزد صاحب خانه برد. او به من گفت : مرا مى شناسى ؟ گفتم نه آقا. او گفت من قائم آل محمد هستم ، كه در آخرالزمان ظهور خواهم كرد و جهانى را كه از ظلم و ستم پر شده ، از عدل و داد پر خواهم كرد. تا اين سخن را شنيدم ، روى پايش افتادم . دستى به سرم كشيد و گفت : اين كار را نكن ، برخيز. من نيز دستور او را اطاعت كردم . او گفت : تو جعفر هستى ؟ اهل همدان .

شهرى كه در دامنه كوهى است ؟ گفتم همينطور است كه مى فرماييد. گفت مى خواهى نزد خانواده ات بازگردى ؟ گفتم آرى .

حمزه پرسيد:

- پس از سال ها كه آرزوى ديدارش را داشتى ، چرا اين قدر زود خواستى برگردى ؟ چند روزى مهمانش مى شدى .

- نمى شد، بايد باز مى گشتم .

- بسيار خوب ، بقيه ماجرا را بگو.

جعفر چايى اش را خورد و ادامه داد: حضرت كيسه كوچكى به من داد. خداحافظ كرديم و با خدمتكار، چند قدمى راه آمديم به جايى رسيديم ؟ تپه ها، درختان و مناره مسجدش به نظرم آشنا آمد. او گفت اين جا را مى شناسى ؟ گفتم نزديكى هاى ما جايى به نام اسد آباد است كه چنين است . گفت اين جا اسد آباد است ؛ برو به سلامت .

حمزه و برادرش با تعجب به هم نگاه كردند. برادر حمزه پرسيد:

- يعنى با همان چند قدم به اسد آباد رسيديد؟

- آرى .

- توى كيسه چه بود؟

- پنجاه سكه طلا.

حمزه پرسيد: پس خدمتكار امام چه شد؟

- نمى دانم . ديگر او را نديدم . بعد از آن به همدان رفتم و سوغاتى خريدم و يك هفته زودتر از شما به خانه ام رسيدم .

حاج حمزه نمى توانست باور كند. استكان چاى در دستش سرد شده بود و به جعفر غبطه مى خورد كه حضرت مهدى (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) را ديده .(1)

1- اثبات الهداة ، ج 7، ص 299.