غبار سفر بر چهره داشت كه سراسيمه خود را به خانه امام رساند. صداى ناله و شيون از خانه شنيده مى شد و جعفر، برادر امام حسن عسكرى (عليه السلام) بيرون منزل ايستاده بود و شال سياهى بر گردنش بود و هر كه از راه مى رسيد، وفات برادرش را به او تسليت و جانشينى او را تبريك مى گفت .
ابوالاديان با ديدن اين منظره عجيب ، گيج شده بود و با خود مى انديشيد كه جعفر چگونه شايستگى دارد كه جانشين امام شود چرا كه ديده بود او شراب مى نوشد، قماربازى مى كند و با مجالس ساز و آواز هم بيگانه نيست . خدمتكار امام خود را به جعفر رساند و گفت :
- آقا: پيكر برادرتان كفن شده و براى نماز آماده است ؛ بفرماييد.
جعفر به حياط رفت . حاجز وشاء كه در حال ورود به خانه بود، گفت :
- ابوالاديان ، چرا اين جا ايستاده اى ؟ تو نمى خواهى به نمازگزاران بپيوندى ؟
- چرا.
- پس عجله كن . الان نماز شروع مى شود.
- اما، چه كسى نماز مى خواند؟
- معلوم است ، جعفر.
- ولى او شايسته چنين مقامى نيست كه بر پيكر مطهر امام نماز بخواند. مگر نشنيده اى كه بر پيكر امام معصوم ، امام معصوم نماز مى گزارد؟
- او جانشين امام است .
- اين غير ممكن است . من از او كارهاى ناشايست بسيار ديده ام . از همه مهم تر او دروغگوست و در بين مرد به جعفر كذاب معروف شده .
حاجز وشاء به ابوالاديان نزديك شد و پرسيد:
- اگر چيزى مى دانى ، به من هم بگو تا گمراه نشوم . من فكر مى كردم جعفر جانشين امام است .
- ببين حاجز، من نامه رسان امام حسن عسكرى (عليه السلام) بودم . او در بستر بيمارى بود كه مرا طلبيد و تعدادى نامه به من داد تا به مدائن ببرم . سپس گفت : بعد از پانزده روز كه به سامرا برگشتى ، از اين خانه صداى ناله مى شنوى . به او گفتم آقاى من ، اگر چنين حادثه اى پيش آمد، من چه كنم ؟ گفت جانشين من كسى است كه پاسخ نامه ها را از تو بخواهد. پرسيدم علامت ديگرى ندارد؟ گفت كسى كه بر جنازه من نماز بگزارد و از محتواى كيسه ها خبر داشته باشد.
- بسيار خوب ، اولين نشانه ظاهر شده و جعفر مى خواهد نماز بخواند. برويم .
ابوالاديان به اتفاق حاجز به حياط رفتند. جعفر جلو ايستاده بود و چند صف پشت سر او تشكيل شده بود. همين كه جعفر خواست تكبير نماز را بگويد، كودكى جلو آمد و لباس جعفر را گرفت و گفت :
- عمو، برو عقب . من سزاوارترم تا نماز بخوانم .
جعفر عصبانى شد، اما به روى خودش نياورد و عقب رفت . طفل بر جنازه پدرش نماز خواند و جسد را كنار قبر امام هادى (عليه السلام) به خاك سپرد و پس از پايان مراسم دفت : به ابوالاديان گفت : پاسخ نامه ها را به من بده .
ابوالاديان بلافاصله نامه ها را به او داد و خود به فكر فرو رفت كه او كيست !؟
حاجز نزد ابوالاديان رفت و پرسيد: آن كودك كه بود؟
- نمى دانم . ولى هر كه بود، دو نشانه از نشانه هايى كه امام حسن عسكرى (عليه السلام ) داده بود، آشكار شد. حاجز خود را به جعفر رساند. جعفر ناراحت بود. حاجز پرسيد:
- جعفر، آن كودك كه بود؟
- تا به حال او را نديده بودم . شايد برادر زاده ام باشد. بى خبرم . آخر برادرم از اين پنهان كارى ها، زياد داشت .
در اين فاصله ، عده اى از شهر قم براى ديدن امام حسن عسكرى (عليه السلام) آمدند. با شنيدن خبر شهادت امام ، از جانشين او پرسيدند و مردم جعفر را نشان دادند. قمى ها پس از تسليت به او گفتند:
- همراه ما تعدادى نامه و مقدارى پول هست . بگو صاحبان نامه جه كسانى هستند و توى كيسه چه مقدار پول هست . جعفر كلافه شده بود. برخاست و خاك لباسش را تكاند و گفت :
- مگر من علم غيب دارم ؟
- ولى امام حسن عسكرى (عليه السلام) پيش از اين كه اينها را ببيند، از محتواى نامه ها و كيسه ها آگاه بود. هنوز مشغول گفت و گو بودند كه خدمتكارى از اتاق بيرون آمد و به مسافران قمى گفت :
- نزد شما نامه هايى از فلانى و فلانى است و در كيسه هزار دينار است كه ده عدد از آن سكه ها تقلبى است و روكش طلا دارد. آنها را بدهيد تا نزد حضرت مهدى (عليه السلام) ببرم .
مسافران قمى نامه ها و كيسه ها را به او دادند.
ابوالاديان هنگامى ديد، از نشانه اى كه امام داده ، هر سه ظاهر شده ، لبخند زد و همراه مسافران ، به ديدار جانشين امام رفت .(1)