به همراه عده اى از بزرگان و سرشناسان شيعه ، به عيادتش رفتيم . هنگامى وارد اتاق شديم ، تنى چند از شيعيان خاص نيز آن جا بودند و پيرمرد را نگاه مى كردند كه در بستر افتاده بود و با مرگ دست و پنجه نرم مى كرد.
مدتى نگذشته بود كه بيمار چشم هايش را باز كرد و تا دوستان و شيعيانش را ديد. گفت :
- برادران ، حلالم كنيد. ديگر مرگم نزديك است .
همه او را دلدارى دادند. يكى گفت : خدا نكند، اين چه حرفى است ؟ ديگرى گفت : خودت را نبازى . مريضى سراغ همه مى آيد.
پير مرد گفت : اين بار مرگ پشت در خانه ام نشسته و از آن گريزى نيست . سفر آخرت در پيش است .
من نيز براى اين كه حرفى زده باشم ، گفتم :
- البته مرگ حق است و همگان آن را خواهند چشيد؛ اما سوالى دارم .
- بپرس پسرم .
- پس از شما چه كسى سفير امام زمان (عليه السلام) خواهد بود؟ نماينده شما كيست ؟ سمرى گفت : براى تعيين وحى و جانشين به من دستورى داده نشده .
- چرا؟
- من چهارمين و آخرين نماينده حضرت صاحب الامر هستم .
عيادت كنندگان با تعجب به يك ديگر نگاه كردند. پيرمرد دستش را زير متكا برد و نامه اى بيرون آورد و به من داد.
پرسيدم : اين چيست ؟
- دست خط مبارك امام زمان (عليه السلام) است . بلند بخوان تا همه بشنوند.
نامه را باز كردم و دست خط زيباى امام عصر (عليه السلام) را بوسيدم و بر چشمانم نهاده و بلند خواندم :
بسم الله الرحمن الرحيم
اى على بن محمد سمرى ، خداوند در مصيبت مرگ تو، به برادرانت پاداشى نيكو عطا فرمايد. تو تا شش روز ديگر به سراى باقى خواهى شتافت . آماده باش و به كسى وصيت نكن كه پس از تو جانشين گردد. از اين پس غيبت كبرا رخ خواهد داد و تا زمانى كه خداوند اراده نكند، ظهور نخواهم كرد. بدان كه امر ظهور پس از زمانى طولانى و قساوت دل ها و آكنده شدن زمين از ظلم و جور خواهد بود. طولى نخواهد كشيد كه كسى در ميان شيعيان ادعا مى كند كه مرا ديده . آگاه باش كه هر كسى قبل از خروج سفيانى(1) و نداى آسمانى مدعى شود، دروغگوست .لا حول و لا قوة الا بالله
حجت بن الحسن(2)